#همسفر_گریز_پارت_324
- آره پناهت... پناه کوچیکت بهت احتیاج داره... تو که نمی خوای شازده کوچولوت غصه بخوره؟
نفس به سختی ابروهایش را بالا برد که "نه".
می دانست به خاطر آمپول آرامبخش، می خوابد.
آرام بلند شد و دوباره کنار پنجره ایستاد.
برف ریزی شروع به باریدن کرده بود.
شب قبل ، بعد از خوابیدن ِپناه، آرمن رسیده بود.
با چشمهای متورم و سرخ.
برفهای روی شانه اش را تکانده بود و زیرلب غر زده بود " لعنت به این برف... لعنت به این زم*س*تون..."
سکوت خانه را که دیده بود، پرسیده بود " بچه ها خوابن؟"
لوسینه بی صدا فقط سر تکان داده بود.
از آرتین پرسیده بود "پناه بی قراری نکرد؟"
آرتین آرام گفته بود " فهمیده اوضاع عادی نیست ولی چیزی نمی گه."
آرمن با بغض و اخم به آتش شومینه خیره شده بود " رفتم راهنمایی رانندگی برای کارای ماشین... توی صندوقش، ماشین و عروسک بود... برای پناه گرفته بوده... توی داشبورد، کنار سی دی ها هم یه... یه جعبه ی کوچیک... کادو شده بود. انگار برای نفس گرفته بوده... دلم نیومد دست بزنم... همه شو توی کیسه ریختم، گذاشتم توی ماشین..."
بی تفاوت به اشکهایش، آرامتر گفته بود " راهی حیف شد... تازه اول راه بود... همه ی زندگی و عشقش نفس و پناه بودن..."
به آرتین نگاه کرده بود " نفس به هوش اومد؟"
آرتین همانطور آرام گفته بود " آره... اما کاش به هوش نمی اومد..."
لوسینه دست کشیده بود به چشمهای خیسش " اونطور که راهی نفسو می پرستید، طبیعیه..."
گریه اجازه نداده بود حرف بزند.
آرمن با حسرت به گیتارش، کنج دیوار نگاه کرده بود " باورم نمیشه دیگه نیست... اصلن چی شد یه دفعه؟!... اون هفته چقدر با هم تمرین کردیم، خندیدیم... حالا... نمی تونم باور کنم نباشه... نزنه... نخونه...نخنده... حیف شد..."
با بغض نفس کشیده بود " کاش هنوز بچه بودیم..."
بلند شده بود، پنجره را باز کرده بود و راحت گریه کرده بود.
صدای پناه آمده بود "مامان..."
آرتین از جا پریده بود. صورتش را خشک کرده بود و سریع به اتاق رفته بود.
پناه خواب آلود در تخت نشسته بود و با غریبی به اطرافش نگاه می کرد.
آرتین ب*غ*لش کرده بود " چی شده شازده کوچولوی من؟!... بخواب عزیزم..."
پناه به سینه ی آرتین تکیه داده بود " مامانم کجاس؟"
لوسینه هم آمده بود.
آرتین به مالنا که خواب بود نگاه کرده بود. پناه را به خودش فشرده بود و کنارش خوابیده بود" پیش خودمی عزیزم... بخواب..."
لوسینه بی صدا اشک ریخته بود و موهای پناه را نوازش کرده بود.
پرستاری وارد شد.
آمپولی در سرم ریخت. نبض نفس را گرفت و بی توجه به خواب بودنش، دستگاه فشار سنج را به دستش بست و فشار خونش را اندازه گرفت. نگاهی به آرتین کرد و همانطور که در پرونده ی نفس یادداشت می کرد گفت: چیزی خورده؟
آرتین آرام گفت: نه...
پرستار گفت: بیدار شد بهش بدین بخوره... مایعات گرم براش خوبه...سوپ ، چای کمرنگ ...
آرتین سر تکان داد.
romangram.com | @romangram_com