#همسفر_گریز_پارت_323
صدای آقای سزاوار ضعیف و شکسته بود.
- نمی تونم بمونم...
آرتین سر تکان داد و زمزمه کرد: من هستم.
آقای سزاوار دوباره بازوی پدرجان را گرفت و بیرون برد.
آرتین نگاهی به صورت بی حرکت نفس انداخت و همراهشان رفت.
شکوفه هنوز هق هق می کرد و کلاریس دلداریش می داد.
آرتین شانه اش را گرفت.
- برین خونه استراحت کنین...
شکوفه گره ی روسری سیاهش را در مشت فشرد و نالید: کدوم خونه؟... خدایا... می مردم و این روزا رو نمی دیدم...
پدرجان میان هق هق گفت: من باید زنده باشم و پرپر شدن نورچشممو ببینم... امتحان سختی گرفتی ازمون... خدا...
کلاریس شکوفه را بلند کرد.
- بریم... من تا کنار ماشین باهات میام.
آرتین گفت: برو... یه سر به پناه بزن...
شکوفه انگار با شنیدن اسم پناه داغش تازه شد.
همانطور که می رفت و زار می زد، گفت: طفلکم هنوز منتظر پدرشه...
آرتین رفتنشان را تماشا کرد و همانجا نشست.
روز قبل، به خانه ی آرمن رفته بود تا پناه را که به لوسینه سپرده بودند ببیند.
با اینکه سعی کرده بود خوددار و معمولی باشد، اما پناه انقدر باهوش بود که بفهمد وضعیت عادی نیست.
با اخمی درست شبیه راهی گفته بود " بابا اومده با مامانم رفتن سر کار؟"
آرتین آرام حرف زده بود تا بغضش مشخص نشود " نه شازده کوچولوی من... بابا نیومده."
پناه همانطور با اخم گفته بود " مامانم کجاس؟ چرا نیومد دنبالم؟ شب پیش مالی و خاله لوسینه خوابیدم."
آرتین به سختی لبخند زده بود " ازش اجازه گرفتم امشب پیش من بمونی."
پناه خوشحال شده بود " مامان نفس نمی ذاره... دلش تنگ می شه میاد منو می بره."
آرتین ب*غ*لش کرده بود تا پناه چشمهایش را نبیند " راضی ش کردم."
یاد نفس ِ بیهوش افتاده بود که دکتر نگرانش بود " شوک شدیدی بهش وارد شده... مسلما وقتی به هوش بیاد و متوجه بشه بچه ش هم سقط شده، براش سخت تر میشه..."
نفس از شب ِ قبل که به هوش آمده بود، ماتزده بود.
کلاریس گفته بود " متوجه اطرافش نبود. همین که سر گردوندم، دیدم سرُمو از دستش کشیده. دوباره که خواستن براش وصل کنن، بی جون گفت بذارین منم بمیرم راحت شم..."
آهی کشید و به اتاق برگشت.
دیدن ِنفس که دستهایش به تخت بسته شده بود، برایش عذاب آور بود.
نفس از لای پلکهای کبودش، به آرتین نگاه کرد و به زحمت گفت "راهی"
آرتین کنارش نشست.
دستی به موهایش کشید و آرام گفت: نفس... به خاطر پناه طاقت بیار... نفس... پناه نباید تو رو اینطوری ببینه... دیشب توی خواب همش تو رو می خواست.
پلکهایش را روی هم گذاشت و زمزمه کرد " پناهم..."
آرتین به چشمهای بسته و گود افتاده اش خیره ماند.
romangram.com | @romangram_com