#همسفر_گریز_پارت_322


آرتین صورتش را جمع کرد.

- بازم؟

کلاریس گفت: یه ساعت پیش منو فرستادن پایین، از داروخانه دارو بگیرم... اومدم دیدم داره از دستش خون میره...

بعد دوباره از آرتین پرسید: خاتون بهتر شد؟

آرتین زیر لب گفت"نه"

آقای سزاوار با دست چشمهایش را پوشاند.

دو پرستار از اتاق بیرون آمدند.

یکی شان به کلاریس گفت: آرام بخش قوی گرفته... نیمه هوشیاره.

همه بی صدا وارد شدند اما هیچکدام انگار جرات جلورفتن نداشتند.

نفس، نیمه بیدار به دیوار خیره بود.

دو دستش به دو طرف تخت بسته بود و سرم و کیسه ی خون، وارد رگ روی دستش می شد.

شکوفه با دست جلوی دهانش را گرفت که صدای هق هقش بلند نشود.

کلاریس کنار تخت ایستاد و به موهای نفس دست کشید.

نفس بی حال نگاهش کرد.

کلاریس آرام گفت: ببین کی اومده؟ مامانت و پدرجان و مهندس اومدن...

نفس آرام پلک زد و زمزمه کرد "راهی"

شکوفه عقب ماند تا گریه اش آرام شود.

پدرجان کنارش ایستاد. دستمال را به چشمهایش کشید و آرام سر نفس را نوازش کرد.

- دخترکم... صبور باش...

نفس از لای پلکها نگاهش می کرد.آقای سزاوار هم جلو رفت. با زحمت لبخند بی رنگی زد و شانه ی نفس را گرفت.

نفس دوباره آرام پلک زد و زمزمه کرد "اومد؟"

شکوفه از اتاق بیرون رفت و نالید: خدایا... این چه داغی بود به دلمون گذاشتی؟

آرتین صندلی را کنار تخت گذاشت تا پدرجان بنشیند.

پدرجان، دست ِپانسمان شده و بسته ی نفس را گرفت و آرام گفت: حالا که راهی دیگه بین ما نیست...

آقای سزاوار بغضش ترکید و عقب رفت. پدرجان هم به گریه افتاد.

- حالا... همه ی امید و آرزوی ما، تو و یادگارش هستید.

نفس بی حرکت و مات به صورت شکسته ی پدرجان خیره بود.

آرتین پشت به همه، کنار پنجره ایستاده بود و در سکوتِ سنگین ِ اتاق، صدای جیغهای رها و ضجه های خاتون را هنگام زیر خاک رفتن راهی می شنید. تصاویر ِ مراسم ِ دفن ادیک با تاج گلهای پرپر شده و و عکس خندان راهی در سرش مخلوط می شد. صدای خشدار شکوفه دائم در گوشش بود " هم شوهرش رفت، هم بچه ش... خدایا... نفس تاب نمیاره..."

سرخی خونی که پله ها را پوشانده بود و آرتین نمی دانست برای چیست...

صدای ملتمس آقای سزاوار " آرتین جان... راهی زنده س... پسرم زنده س... بگو که حالش خوبه..."

چشمهای معصوم پناه که به آرتین و پشت سرش نگاه می کرد و منتظر پدرش بود...

با دو دست، سرش را فشرد.

آقای سزاوار دست روی شانه اش گذاشت. برگشت.

صورت هردو خیس بود.

romangram.com | @romangram_com