#همسفر_گریز_پارت_321
آرتین از بغض می لرزید.
خیره، بدون پلک زدن، اشک می ریخت و انگشتش برای آخرین بار راهی را لمس می کرد.
ابرو و چشمش را با دل ِ انگشت نوازش کرد. میان هق هق ِخفه شده اش نالید: بدون من پروانه شدی؟
مرد میانسال گفت: بسه خانوم... به خدا برای ما مسئولیت داره.
مرد دیگر دست پیش برد.
سریع گفت: یه لحظه...
دست مرد در هوا ماند.
همانطور که آرتین نگهش داشته بود، خم شد و لبهای خیس و لرزانش را به موهای راهی چسباند.
آرتین شانه هایش را فشرد.
پلک سرد راهی را ب*و*سید و کنار گوشش زمزمه کرد: هیچوقت بهت نگفتم دوسِت دارم... منو ببخش.
آرتین بلندش کرد.
مرد ملافه را کشید و در را باز کرد.
آرتین میان گریه با سر تشکر کرد.
پاهایش سنگین تر شدند. حس کرد مایع گرمی از پاهایش سرازیر می شود.
بی رمق به سرخی خون که شلوار جین را می پوشاند نگاه کرد و از حال رفت.
***
کلاریس، ماتم زده، با صدای پا در راهرو، سرش را بلند کرد.
آقای سزاوار و پدرجان، آرتین و شکوفه می آمدند.
پدرجان تکیه زده به عصای آبنوسش قدم برمی داشت.
آقای سزاوار بر خلاف همیشه، بی توجه به ظاهرش، بازوی پدرجان را گرفته بود.
شکوفه خودش را میان دستهای کلاریس رها کرد و به گریه افتاد.
پدرجان بی رمق روی نیمکت نشست و دستمالی از جیبش درآورد .
شانه هایش از گریه می لرزید.
کلاریس شکوفه را هم نشاند و آرام به ارمنی از آرتین پرسید " تموم شد؟ "
آرتین سر تکان داد که "آره".
کلاریس با بغض به آقای سزاوار نگاه کرد.
- خاتون چطوره؟
آقای سزاوار انگار توان حرف زدن نداشت یا جوابی برای گفتن پیدا نکرد.
او هم سر تکان داد که مفهومش معلوم نبود.
بعد به در اتاق نگاه کرد و آرام پرسید: چطوره؟
کلاریس چشمهایش را خشک کرد.
- دارن دستشو پانسمان می کنن... سوزنها رو از دستش کشیده بود... رگش پاره شده بود.
romangram.com | @romangram_com