#همسفر_گریز_پارت_320
به در مشت زد.
- راهی... راهی نمی ذارن بیام پیشت...
آرتین با تحکم بازوهایش را عقب کشید و بلند گفت: آروم باش... راهی رفته... می فهمی؟... داری کی رو صدا می زنی؟ اون که نمی شنوه؟
تلاش کرد از دست آرتین آزاد شود.
- دروغه... نرفته... می شنوه...
مرد دیگری هم بیرون آمد.
- چه خبره اینجا؟ بفرمایید بالا تا زنگ نزدم حراست بیاد...
نفس به مرد تازه رسیده حمله کرد.
- مگه نمیگی مرده؟ نشونم بده...
مشتش را باز کرد.
- من با ماشین ِله شده و این زنجیر باورم نمیشه... من زنشم لعنتی... باید ببینمش...
مرد دستی به ته ریشش کشید.
- ا... اکبر... خانوم... اینهمه آدم می میرن، پس هیچکس نباید باورکنه؟!... خوف می کنی... دندون رو جیگر بذارین، برای کفن و دفن...
نفس دوباره به طرفش حمله کرد.
آرتین دستهایش را گرفت.
- نفس... تو رو خدا آروم باش.
با همه ی توان فریاد زد: فقط... می خوام... ببینمش... همین...
مرد میانسال در را باز کرد و زیر لب گفت: به جهنم...
مرد دوم به آرتین گفت: یه لحظه بیارش تو... واسه ی ما دردسر درست نکنین سر جدتون.
نفس بی حرکت به در ِباز نگاه کرد.
با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و همراه آرتین وارد شد.
مرد میانسال، کنار تختی که ملافه اش لکه های خون داشت ایستاد.
کنار گوش آرتین چیزی گفت.
آرتین ماتزده به برجستگی زیر ملافه نگاه کرد و شانه های نفس را گرفت تا دستهایش حرکت نکند.
مرد دوم، گوشه ی ملافه را کمی کنار زد.
موها، پیشانی و کمتر از نیمی از صورت راهی مشخص شد.
نفس بدون حرکت، با چشمهایی گشاد شده به نیمه ی صورت راهی خیره شد.
آرام دستش را بالا برد.
آرتین دستهایش را گرفت.
زمزمه کرد: کاری نمی کنم...
آرتین همانطور که دستش را نگه داشته بود، فشار را کم کرد.
دست مرتعشش را بالا آورد و سرانگشت لرزانش را به موهای راهی کشید.
romangram.com | @romangram_com