#همسفر_گریز_پارت_319
- آرتین چی شده؟!... شکوفه داره پس می افته...
آرتین با بغض نفس بلندی کشید.
- راهی تصادف کرده... یه تصادف سنگین...
کلاریس "وای" بلندی گفت.
- حالا کجاس؟ شما پیشش هستین؟
آرتین لبهایش را به هم فشرد تا هق هقش خفه شود.
- نه... تموم کرد...
هر دو ساکت شدند. صدای گریه ی کلاریس را می شنید.
به زحمت، آرام گفت: می تونی زنگ بزنی، آروم به مهندس بگی بیاد کرج؟
کلاریس میان گریه گفت: زنگ بزنم چی بگم؟... بگم بیاد بالای سر جنازه ی پسرش؟
صدای هق هق شکوفه، سکوت میانشان را پرکرد.
- وای نفس... خاتون...
گریه ی کلاریس بلندتر شد.
- بمیرم برای نفس... اون بچه حامله س... به دادش برس.
آرتین به صورتش دست کشید و برگشت طرف نفس.
صندلی خالی را که دید، ترسید.
گفت: رها و نوید هم حال خوبی ندارن... به مهندس خبر بده. من باید برم...
به اورژانس سرک کشید.
در سالن گشت.
خواست به حیاط برود، وسط راه خشکش زد.
از پرستار پرسید: سردخونه کجاس؟!
و به طرفی که پرستار می گفت رفت.
پله ها را با دو پایین رفت.
نفس به در ِبسته م، مشت می زد.
بازویش را گرفت.
- اینجا چیکار می کنی تو؟!
نفس با گریه گفت: اگه اینجاس، چرا نمی ذارن ببینمش؟!
مرد میانسالی در را باز کرد.
آرتین را که دید، گفت: آقا بردار ببرش... ما که اجازه نداریم جنازه نشون بدیم؟
نفس با التماس گفت: بذار ببینمش... یه لحظه...
مرد، م*س*تاصل به نفس و آرتین نگاه کرد.
سرش را کنار گوش آرتین برد و آرام گفت: جنازه ی تصادفی رو نمیشه نشون زنش داد...
و بلندتر گفت: آقا... برش دار ببرش... همینجوری داره پس می افته.
نفس داد زد: بذار یه لحظه نگاهش کنم... لعنتی من پس نمی افتم... می خوام شوهرمو ببینم...
romangram.com | @romangram_com