#همسفر_گریز_پارت_318


نفس کیسه را گرفت. زنجیر را درآورد و با انگشت لمس کرد. انگار همین چند لحظه ی قبل، راهی از آینه نگاهش کرده بود و گفته بود " این عزیزترین هدیه ی زندگیمه نفس... دیگه هیچوقت از گردنم باز نمیشه."

نوید بازویش را گرفت و همراه خودش برد، روی صندلی نشاند.

نفس خیره به حلقه و زنجیر گفت: راهی کجاس؟... می خوام ببینمش.

رها بلند گریه می کرد.

پرستاری آمد و گفت: بیارینش توی اورژانس، یه آرامبخش بگیره آروم بشه.

نفس به آرتین با التماس نگاه کرد.

- تو رو خدا منو ببرین پیشش...

آرتین تکیه زده به دیوار نشست. هیچ چیز نمی توانست بگوید.

موبایل نفس زنگ زد. بی رمق کیفش را به هم ریخت و زمزمه کرد " خودشه... راهیه...نگران شده..."

گوشی را به گوشش چسباند. شکوفه بود.

- نفس؟ مامان؟ کجایین؟ چی شد؟

انقدر گیج و مات بود که معنی حرفها را نمی فهمید.

شکوفه دوباره صدایش زد.

انگار تازه صدا را تشخیص داد.

- مامان... تویی؟

شکوفه گفت: آره... میگم چه خبر؟ کجایین شما؟

نفس خیره به آرتین گفت: ما؟... اومدیم دنبال راهی.

شکوفه گفت: هنوز توی راهین یا رسیدین شمال؟

نفس بدون اینکه پلک بزند، گفت: شمال نه... بیمارستانیم...

شکوفه ترسید.

- بیمارستان؟... راهی طوریش شده؟! ها؟!

نفس چانه ی لرزانش را بالا برد.

- نمی دونم... تصادف کرده...

شکوفه وحشت کرد.

- خدایا... چطوره؟ الان چطوره حالش؟

نفس با بغض گفت: هنوز ندیدمش... نمیگن... حلقه و زنجیرشو دادن بهم... نمی برن ببینمش...

شکوفه به زور پرسید: توی اورژانسه؟... حتمن دارن بهش رسیدگی می کنن... شاید نیاز به مراقبتهای ویژه داره.

اشک نفس سرازیر شد.

- میگن سردخونه س...

شکوفه ساکت شد.

آرتین بلند شد و گوشی را گرفت.

- خاله؟

کلاریس مردد گفت: آرتین...

آرتین پشتش را به نفس کرد و پیشانی اش را به دیوار تکیه داد.

romangram.com | @romangram_com