#همسفر_گریز_پارت_317


نوید دو دستش را روی کانتر گذاشت.

- خانوم... مجروهای تصادف جاده چالوسو اینجا آوردن... مریض ما توی آی. سی. یو نیست...

پرستار نگاهی به کامپیوتر کرد.

- سه نفر بودن... مرد، پنجاه ساله، فوتی... مرد، بیست ساله، ضربه مغزی... مرد، سی ساله، فوتی... اونا فامیل شما هستن؟

گوشه ای از سالن انتظار را نشان داد که دو زن و یک مرد ایستاده بودند و زنها گریه می کردند.

نوید، گیج، سر تکان داد.

- نه... این... تصادفی ها... مشخصات ندارن؟

پرستار دوباره به صفحه ی مانیتور نگاه کرد.

- مهدی لنگرودی، آرش لنگرودی...

رها خودش را جلو کشید.

- برادرم سی و دو سالشه... راهی سزاوار.

با دستهای مرتعش، صورتش را پاک کرد و گفت: اینجا نیست، نه؟

پرستار خیره به صورت خیس رها گفت: متاسفم...

رها سردرگم گفت: ها؟...اینجاس؟ ولی بالا نبود.

پرستار نگاهی به نوید کرد و گوشه ی چشمش را فشرد.

- سردخونه...

رها عقب عقب رفت و بازوی نوید را گرفت.

- چی میگن؟!... سردخونه؟!

آرتین بغضش را رها کرد.

نفس با پاهای سنگین جلو رفت و مثل کسی که در خواب حرف می زند، گفت: می دونم اینجاس... حالش خوبه... میشه ببینمش؟

پرستار ایستاد و آرام گفت: متاسفم خانوم... تسلیت میگم.

نفس مثل خوابگردها به اورژانس رفت؛ آرتین هم پشت سرش.

دکتری را که رد میشد نگه داشت.

- ببخشید... می خواستم همسرمو ببینم... آوردنش اینجا.

دکتر لحظه ای نگاهش کرد.

- از پذیرش سوال کنید.

نوید ماتم زده، همراه مامور نیروی انتظامی آمد.

- ایشون همسرشه... منم برادر همسرش...

مامور، کلاهش را برداشت.

- تسلیت میگم خانوم...اینا... متعلق به همسرتونه؟

نفس سرش را پایین برد. در کیسه، حلقه و زنجیر راهی بود.

اشکش چکید. سر تکان داد.

- خودش کجاس؟

مامور ساکت ماند.

romangram.com | @romangram_com