#همسفر_گریز_پارت_316
مردد به نیمرخ آرتین نگاه کرد.
آرتین هم نگاهش کرد. نگاه ِنگران ِنوید، پراز سوال بود.
به جاده خیره شد اما نوید همانطور با سماجت نگاهش می کرد.
دوباره که سرش را گرداند، نوید با حرکت آرام ِابرو پرسید " چی شده؟!"
فکش را روی هم فشرد تا بغضش نترکد و آرام پلک زد.
نوید ماتزده مشتش را فشرد.
آرتین دیگر نگاهش نکرد.
جاده و کوهستان ِ سفید پوش انگار تمامی نداشت.
نفس کیف راهی را بین انگشتها می فشرد و با چشم ِبسته فقط به خدا التماس می کرد.
آرتین در شهر، چند بار آدرس بیمارستان را پرسید. دلش نمی خواست هیچوقت به بیمارستان برسند.
حرفهای مامور آتش نشانی بیشتر دلداری بود تا امیدواری.
ماشین را که پارک کرد، همه با عجله پیاده شدند.
خودش آخرین نفر بود که پیاده شد.
تمام راه، صدای ترک خوردن ِ نفس را شنیده بود و می دانست تا چند لحظه ی دیگر می شکند و مثل همه ی این سالها فقط باید شاهد همه چیز باشد وکاری نکند.
جلوی اطلاعات ایستادند.
نوید مردد گفت: خانوم... مصدومهای تصادف جاده چالوسو اینجا آوردن؟
مسئول اطلاعات گفت: اورژانس.
بدون حرف، همگی به اورژانس رفتند.
نوید دوباره از پرستار اورژانس سوالش را پرسید. پرستار به هر چهار نفر نگاه کرد.
- آی.سی.یو.
نگاههایشان به تابلوهای راهنما سرگردان بود.
نوید به در ِبسته ی آی.سی.یو زد.
پرستاری بی حوصله و با اخم آمد.
نوید سردرگم گفت: یه مجروح تصادف آوردن، گفتن اینجاس...
پرستار نگاهی به داخل کرد.
- یکی شون اینجا، توی کماس.
نفس دستش را به دیوار گرفت.
- کما؟!... میشه ببینیمش؟
پرستار گفت: ملاقات ممنوعه... اینجا که بخش نیست؟... از شیشه نگاه کنید.
دیوار و پنجره ی کنار در را نشان داد و رفت.
نفس به شیشه هجوم برد و با نگاه، همه ی تختها را گشت.
- نیست... راهی اینجا نیست...
نوید به راهرو رفت و بقیه به دنبالش.
جلوی پذیرش ایستادند.
romangram.com | @romangram_com