#همسفر_گریز_پارت_315
" گریه نکن... طوری نشده... حالش خوبه... می دونم..."
به آرتین نگاه کرد که میان سه مامور آتش نشانی و امداد ایستاده بود.
نوید نشست و به ماشین روی جرثقیل خیره شد.
آرتین آمد و بدون حرف دور زد. مامور پلیس راه علامت داد.
آرتین توقف کرد و پیاده شد. نوید شیشه را پایین کشید.
مامور گفت: کارت شناسایی دارین؟ برای اثبات نسبت با مالک خودرو.
آرتین گیج نگاهی به بقیه کرد.
- من ... نه... این خانوم همسرشونه؛ ایشون هم خواهرشون...
خم شد و بدون نگاه به هیچکدام، آرام گفت: کارت شناسایی همراهتونه؟
نفس با دستهای لرزان کیفش را باز کرد.
نوید کیف رها را گرفت و گواهینامه اش را در آورد و کارتها را به آرتین داد.
مامور، کارتها را برد.
نفس بیقرار گفت: چرا معطلمون می کنن؟
آرتین هم پشت سر مامور رفت و چند دقیقه بعد، برگشت و نشست.
نوید وسایل را گرفت.
- اینا کجا بوده؟
آرتین آرام گفت: توی ماشین...
نفس هم آرام پرسید: کجا بردنش؟
آرتین شیشه را پایین کشید.
- کرج... بیمارستان البرز.
رها میان گریه گفت: چطور از توی این آهن پاره بیرون آوردنش؟!
آرتین آرام گفت " نمی دونم..." و سرش را به طرف پنجره خم کرد.
نفس دست دراز کرد و کیف پول را از نوید گرفت.
خون ِخشک شده لابه لای کیف، بغضش را ترکاند.
عکس خودش که راهی، سر ِعکاسی از یکی از پروژه ها گرفته بود، خونی شده بود.
همان عکسی که راهی روسری را از سرش کنار زده بود و چند بار پشت هم عکس گرفته بود و گفته بود" یه عکس می خوام بگیرم برای خودم."
نوید به عقب برگشت.
- آروم باشین... ایشالا حالش خوبه...
آرتین با یک دست به موهایش چنگ زد و با دست دیگر، فرمان را فشرد.
صدای مامور آتش نشانی مثل پتک در سرش می کوبید.
" وقتی از ماشین بیرون کشیدیمش تموم کرده بود... بچه های امداد خیلی تلاش کردن... علائم حیاتی برگشت اما... نمی دونم دووم میاره یا نه... یعنی...امیدوار نباشید... گفتید چه نسبتی باهاش دارید؟... نمی دونم... امان از وقتی که اجل کسی برسه..."
می ترسید از آینه به نفس نگاه کند که بی صدا گریه می کرد.
به جاده ی برفی خیره بود و تلاش می کرد بغضش را پس بزند.
نوید نگاهش را از رها و نفس گرفت و راست نشست.
romangram.com | @romangram_com