#همسفر_گریز_پارت_314


میان ِ ماشینهای آتش نشانی و امداد جاده، ماشین مچاله شده ی نقره ای که بالا می آمد، همه را مات زده کرد.

آرتین ترمز شدیدی کرد.

رها بلند گفت: این ماشین راهیه؟!

آرتین همانطور که با عجله پیاده می شد، گفت: همینجا بشینین...

هیچکس نشنید یا اهمیت نداد.

هر سه پیاده شدند.

نفس با چشمهای ناباور، به زحمت گفت: ماشین راهیه... خودشه...

یکی از مامورها جلو آمد.

- آقا لطفن توقف نکنید.

آرتین پیشانی اش را فشرد و به ماشین نقره ای بزرگ راهی که مثل کاغذ جمع شده بود، ماتش برد.

نفس بی رمق جلوتر رفت و با وحشت گفت: آقا... راننده ی این ماشین کجاس؟!

مامور به هر چهارنفرشان نگاه کرد.

نوید، بی توجه به جیغ رها، گفت: این ماشین... سرکار... این... راننده ش کجاس؟... چی شده؟!

مامور دیگری کنارشان ایستاد.

- شما باهاش آشنایین؟... مطمئنین ماشین خودشه؟

مامور دیگر شماره پلاک ماشین را گفت.

هیچکدام جواب ندادند. خودش بود.

مامور اولی گفت: با هلی کوپتر منتقل شدن بیمارستان.

آرتین دستی به صورتش کشید.

- با وانت بار تصادف کرده؟

مامور سر تکان داد.

- وانت بار از بالا سقوط کرده، در مسیرش به این خودرو خورده و هردو افتادن ته دره.

نوید آرام پرسید: حالش چطور بود؟... کدوم بیمارستان بردنشون؟

مامور کوتاه گفت: شما فامیلشون هستین؟... من خبر ندارم... الان استعلام می کنم کجا بردنشون.

از آنها دور شد و با بی سیم صحبت کرد.





نفس به بازوی نوید چنگ زد.

- بریم بیمارستان... بریم پیش راهی...

آرتین چشم از ماشین برداشت.

- برین توی ماشین، الان آدرس بیمارستانو می گیرم، سریع بریم.

نوید رها را هم گرفت و در ماشین نشاند.

نفس به رها که گریه می کرد نگاه کرد.

بغض داشت اما خودش را کنترل می کرد.

romangram.com | @romangram_com