#همسفر_گریز_پارت_313


همه ساکت بودند. آرتین رادیو را روشن کرد.

نوید آرام گفت: این چیه دیگه؟!

آرتین شانه اش را بالا انداخت.

- شاید اخبار راهها رو بگه.

و خودش سی دی را وارد ضبط کرد.

هیچکدام حواسشان به موسیقی ملایم نبود.

نفس شالش را دور دست می پیچید و نگران به بیرون خیره بود.

نوید هرازگاهی با موبایلش شماره می گرفت و چون جوابی نمی شنید، همه می دانستند موبایل راهی را می گیرد.

رها دو دستش را در هم قلاب کرده بود و چشمهایش را بسته بود.

هوا روشن شده بود و جاده ی برفی، خلوت بود.

نفس به پایان نامه اش فکر می کرد و حالی که داشت و دیر رسیدن راهی.

می خواست وقتی او را دید، با مشت انقدر بزندش تا آرام شود.

درست مثل همان وقت دلهره داشت.

" اما اون وقت نگران دیر رسیدنش بودم و دلگرمی ِ خودم.... اما حالا فقط نگران جونش هستم. خدایا! سالم باشه... فقط سالم باشه و بی خیال... هیچ کاریش نمی کنم. نه اخم، نه قهر... فقط حالش خوب باشه و یه جا نشسته باشه به من و پناه و پریاش فکر کنه... خواب باشه... راحت خوابیده باشه و خستگی درکنه... همین آرزو رو دارم. دیگه هیچی نمی خوام... تا آخر عمر هیچی ازت نمی خوام... خدایا!"

نوید که گفت " چه خبره؟!" ، نفس و رها هم به جلو نگاه کردند.

پلیس راه، جاده را بسته بود.

چند ماشین ِ جلویی هم منتظر بودند.

رها با اخم گفت: راهو چرا بستن؟! هوا که برفی نیست؟

آرتین سر تکان داد که "نمی دانم"

نوید گفت: شاید به خاطر اینکه جاده لغزنده س... اینهمه برف از قبل نشسته.

چند دقیقه همه ساکت ماندند.

یکی از ماشینهای جلویی، دور زد و برگشت. ساعت شش و نیم بود.

رها گفت: اگه نذارن بریم چیکار کنیم؟

آرتین پیاده شد و جلو رفت.

با یکی از مامورها حرف زد و دوباره برگشت.

تا نشست، نوید پرسید: چی شده؟!

آرتین خیره به جلو گفت: تصادف شده.

نفس با وحشت گفت: تصادف؟!

آرتین از آینه نگاهش کرد.

- یه وانت بار افتاده پایین... مجروحها رو با هلی کوپتر بردن. راهو بستن دارن لاشه ی ماشینو بالا می کشن... می گه شاید یک ساعتی طول بکشه.

نفس تکیه داد و کمی خیالش راحت شد.

دوباره همه ساکت نشستند.

راه که باز شد، مامورها با احتیاط، ماشینها را هدایت کردند.

همه آرام از کنار جرثقیل و وانت ِ جمع شده عبور می کردند و کنجکاو نگاه می انداختند.

romangram.com | @romangram_com