#همسفر_گریز_پارت_312
کلاریس گفت: بذار برات یه لیوان آب قند بیارم. فشارت افتاده... تا صبح بخوای اینطوری به خودت بپیچی که دیگه بچه ای نمی مونه؟
شکوفه شانه ی نفس را مالید.
- بیخود نگرانی نفس جان...
نفس خیره به پناه، آرام گفت: تا پیدا نشه، نبینمش، آروم نمی شم.
کمی از آب قند گرم کلاریس خورد.
رها آماده برگشت.
نفس بی طاقت به ساعت نگاه کرد و بلند شد. پتو را از روی پناه کنار زد و کاپشنش را درآورد.
پناه خواب آلود گفت: مامان...
نفس ب*غ*لش کرد.
- جانم... بخواب عزیزم...
پناه همانطور با چشم ِبسته گفت: بابا نیومد؟
نفس موهایش را ب*و*سید.
- میاد مامان... صبح میاد.
کوسنی زیر سرش گذاشت و دوباره پتو را روی تنش کشید.
بلند شد و پشت پنجره رفت. آرتین با لاستیک ماشین کلنجار می رفت و نوید داشت با موبایلش صحبت می کرد.
کیفش را برداشت.
- نمی تونم بشینم. می رم پایین... مامان، پناه که بیدار شد، بگو کار داشتم، رفتم... نمی خواد امروز بره مهد.
شکوفه سر تکان داد.
- نگران نباش... به خدا توکل کن... هیچ طوری نشده. نوید راست گفت؛ نمی دونسته تو خبرداری راه افتاده وگرنه زنگ می زد.
رها هم همراهش رفت.
نوید آن دو را که دید، کلافه گفت: آخه شما بیخود کجا میاین؟
نفس کنار آرتین ایستاد.
- خیلی مونده؟
آرتین بلند شد.
- نه... تموم شده.
نفس سر تکان داد.
- بریم...
نوید همانطور کلافه گفت: از کجا معلومه که از چالوس بیاد؟ شاید از هراز اومده... یا از قزوین...بمون شاید خودش زنگ بزنه.
عصبی گفت: از چالوس میاد که زودتر برسه... نمی تونم بمونم... می فهمی نوید؟!
آرتین در را باز کرد.
- بشینید.
رها کنارش نشست.
- آروم باش... به خاطر خودت می گه.... اگه دوباره حالت به هم بخوره...
سریع گفت: نه... خوبم.
romangram.com | @romangram_com