#همسفر_گریز_پارت_311
رها همانطور آرام گفت: منم نگرانم... بریم دنبالش...
آرتین رفت پتو آورد و روی پناه کشید. دوباره تلفن را برداشت و شماره ی راهی را گرفت. ناامید لحظه ای فکر کرد. دوباره شماره گرفت. از مرکز اطلاعات، شماره ای خواست تا وضعیت راهها را بپرسد.
نفس بی حال بیرون آمد و روی اولین مبل نشست.
کلاریس و شکوفه از دو طرف شانه هایش را گرفتند.
کلاریس خم شد و آرام گفت: انقدر به خودت فشار نیار عزیزجان... اگه حامله باشی که برای بچه ت خوب نیست؟
نفس چشمهایش را بست و زمزمه کرد: هستم...
آرتین داشت از وضع جاده می پرسید. همه ساکت شدند.
حرفش که تمام شد، رها سریع پرسید: بسته س؟!
آرتین لبهایش را به هم می فشرد و داشت فکر می کرد.
- نه... بازه...
نفس بلند شد.
- پس بریم دیگه؟
نوید پیشانی اش را گرفت.
- کجا بریم آخه؟! اونم با این حالِت.
آرتین به اتاق رفت. با کاپشن و سوئیچ برگشت. نفس دکمه های پالتو را بست.
آرتین گفت: بهتره شما بمونین؛ من و نوید می ریم.
نفس اخم کرد.
- نمی تونم بمونم... میام...
نوید عصبی گفت: بشین همینجا، ما می ریم، وقتی پیداش کردیم، زنگ می زنیم.
نفس بی طاقت گفت: اگر می خواستم منتظر بمونم چرا اصلن اومدم اینجا؟!... چهار ساعت منتظر نشستم... نمی تونم...
رها گفت: زنگ بزنیم به بابا؟
نوید گفت: نه... چیزی نشده که اونارم نگران کنیم... توی جاده ی کوهستانی معلومه که موبایل آنتن نمی ده... جاده بازه...پس گیر نکرده... یا خسته بوده نگه داشته چند ساعت استراحت کنه، یا ماشین خراب شده یا هوا خوب نبوده... اگرم خبر نداده برای اینه که به نفس نگفته بوده داره میاد. فکر نمی کرده نفس متوجه بشه و منتظر باشه...
شکوفه و کلاریس با سر حرفش را تایید کردند.
نوید آرامتر گفت: شما همینجا بمونین... مطمئن باش تا چند ساعت دیگه سه تایی بر می گردیم.
نفس پلکهایش را به هم فشرد.
- اگه با ماشین شما نیام، با ماشین خودم میرم.
آرتین نفس بلندی کشید.
- باشه... بشین تا ماشینو آماده کنم. باید زنجیر چرخ ببندم.
نفس آرام شد. سر تکان داد و نشست.
رها بلند شد.
- می رم منم آماده بشم.
آرتین و نوید بیرون رفتند.
romangram.com | @romangram_com