#همسفر_گریز_پارت_310


شکوفه دستش را گرفت.

- کجا؟!

نوید گفت: بشین حالت جا بیاد.

رها کنارش نشست.

- راهی خونه س.

نفس می لرزید.

- نه... راه افتاده... عصر راه افتاده.

نوید گفت: اگه راه افتاده بود که الان رسیده بود...

نفس با دو دست، بازوهایش را فشرد.

- برای همین دلم شور می زنه...

شکوفه شانه هایش را گرفت.

- آروم باش مامان... حتمن راه بسته بوده، مجبور شده بین راه نگهداره تا صبح...

نفس متفکر نگاهش کرد.

- پس چرا موبایلشو چند ساعته جواب نمیده؟





آرتین آرام گفت: کِی راه افتاده؟

چشمهای نفس برق ِ نگرانی داشت.

آرتین یاد نفس ِده ساله ی نشسته روی پله افتاد.

نفس سر تکان داد.

- نمی دونم... به پناه گفته بود تا شب میام ولی به مامان چیزی نگو... پناه که داشت می خوابید گفت وقتی بابا اومد بیدارم کن... فکر کردم خواب آلوده، حواسش نیست اما باز بیدار شد و سراغ راهی رو گرفت. وقتی درست پرسیدم، گفت عصر بابا گفت همین امشب میام ولی به مامان نگو، یهو خوشحال بشه...

نوید هم نشست و با ملامت گفت: روی حساب ِحرف بچه اینطور نگران شدی؟!

شکوفه هم سر تکان داد.

- طفلک خواب آلود بوده...

کلاریس لبخند آرامی زد.

- مگه نمی بینی بچه دائم چشمش به دَره که باباش بیاد؟!

نفس از سرما جمع تر شد.

- اومده... اگر نیومده بود تلفن ویلا رو جواب می داد... بریم پیداش کنیم...

نوید آرام تر و ملایم تر گفت: مگه گم شده که پیداش کنیم؟! نفس جان، یه کم استراحت کن تا صبح؛ هوا که روشن شد، زنگ می زنیم ببینیم کجا رفته.

بعد به رها گفت: یه آرامبخش بهش بده، بتونه تا صبح بخوابه...من مطمئنم راهی انقدر عاقل و محتاط هست که نیومده باشه. اگر هم اومده، دیده جاده وضع خوبی نداره، یه جا مونده تا هوا روشن بشه.

رها هم نگران ولی آرام زمزمه کرد: اگه توی جاده گیر کرده باشه، تا صبح یخ می زنه...

نفس با اضطراب به رها نگاه کرد. صورتش جمع شد. دستش را جلوی دهانش برد و به دستشویی دوید.

نوید با اخم گفت: ای بابا...

کلاریس و شکوفه کنار دستشویی ایستادند.

romangram.com | @romangram_com