#همسفر_گریز_پارت_309
- چی شده عزیزجان؟ شکوفه خوبه؟!
نوید موبایلش را میان انگشتها فشرد.
- آره... الان نفس زنگ زد...
آرتین با اخم گفت: نفس؟!
نوید سر تکان داد.
- داره میاد اینجا...
کلاریس جلوتر رفت.
- چی شده نوید؟!... حالش خوب نیست؟!
نوید سعی می کرد به خودش مسلط باشد.
- چرا... گفت راهی عصر از شمال راه افتاده، هنوز نرسیده...
کلاریس و آرتین به ساعت نگاه کردند.
آرتین همانطور با اخم گفت: شاید راه بسته بوده، گیر کرده... مطمئنه که راه افتاده؟ شاید اصلن گذاشته فردا صبح بیاد.
نوید دوباره سر تکان داد.
- نه... زنگ زده ویلا، جواب نداده. موبایلشم اول جواب نمی داده، حالا هم دردسترس نیست...
آرتین تلفن را برداشت، شماره ی راهی را گرفت " مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد..."
به نوید نگاه کرد.
- با پناه میاد؟
نوید گفت: آره... گفت میاد پناهو بذاره اینجا، با هم بریم ببینیم کجاست.
کلاریس سریع گفت: این موقع ِ شب؟... توی این هوا؟!
چند ضربه ی آرام به در خورد.
نوید در را باز کرد. شکوفه و رها وارد شدند.
رها گفت: چی شده؟... کجا رفتی بی صدا؟!
شکوفه گفت: کی زنگ زده؟... خاتون؟... پدرجان طوریش شده؟
آرتین زودتر گفت: نه...طوری نشده...نفس بوده... نگران راهی شده. انگار می خواسته بیاد.
رها نشست.
- راهی؟... اون که توی این وضعیت جاده، شب نمیاد؟
موبایل نوید زنگ خورد.
نفس پشت در بود. آیفون را زد.
- نفس اومد.
نفس، همانطور که پناه را ب*غ*ل کرده بود و نفس نفس می زد، آمد. نوید پناه را از دستش گرفت و روی مبل خواباند.
نفس بدون هیچ حرفی، به دستشویی دوید.
نوید آرام گفت: اضطراب داره...
کلاریس و شکوفه با نگرانی به هم نگاه کردند. رها پشت در دستشویی ایستاد.
نفس بیرون که آمد، بی حال به نوید گفت: بریم؟
romangram.com | @romangram_com