#همسفر_گریز_پارت_308
پناه روی پای نفس نشست. نفس ب*غ*لش کرد.
- شمردن ستاره ها رو نگفتی!... شازده می خواد با باباجونش حرف بزنه.
راهی خندید.
- بابا جونش می خواد هنوز با نفسش حرف بزنه... گوشی رو بده ببینم چیکار داره؟... مراقب خودت باش قربونت برم... استراحت کن و اصلن به خودت فشار نیار عزیزم... نفس؟
لبخند زد.
- جانم؟
دل راهی لرزید. یادش نمی آمد نفس هیچوقت اینطور جوابش را داده باشد؛ در این مورد، همیشه به پناه حسادت می کرد.
چشمهایش را بست.
- دوستت دارم.
سرخوش گفت: یادم میره! تو هم مراقب خودت باش... گوشی.
گوشی را به پناه داد و دراز کشید.
پناه گزارش کلاس و درسهای ویولن را می داد.
بلند شد چای دم کند.
پناه خندید.
- چشم قربان!... منم دوسِت دارم بابایی... صبر کن!
همانطور که گوشی را به گوشش چسبانده بود، دست دیگرش را دراز کرد و نفس را گرفت. سرش را بالا برد.
- بابا میگه ب*و*ست کنم!
خم شد. پناه دوبار نفس را ب*و*سید و گفت: صداش اومد؟!
نفس خندان گفت: تو هم برای بابا ب*و*س بفرست!...
از اتاق بیرون رفت.
دستش را روی شکمش گذاشت و سرحال گفت: با تو خونه از اینم گرمتر میشه!
***
آرتین با صدای در از جا پرید.
با اخم به ساعت نگاه کرد. دو و نیم شب بود.
خودکار را روی میز گذاشت و بیرون رفت.
کلاریس خواب آلود از اتاقش بیرون آمد.
آرتین در را باز کرد. نوید با صورتی نگران ایستاده بود.
آرتین هم نگران شد.
- چیزی شده؟!
نوید بدون حرف وارد شد و در را بست.
- خواب بودین... ببخشید...
کلاریس لامپ را روشن کرد.
romangram.com | @romangram_com