#همسفر_گریز_پارت_307


- وای... حالا دیگه طاقت نمیارم تا پس فردا صبر کنم... من مطمئنم پریا خانومه!

نفس خندید.

- تا پس فردا نه شکم من بزرگ میشه، نه بچه به دنیا میاد که عجله داری مهندس!

- اصلن می خوام بیام قید این پروژه و شهرک و شمالو بزنم... باید خودم پیشت باشم.

- هر کی ندونه فکر می کنه اولین بچه س... هنوز از قبلی پنج سال هم نمی گذره.

- برای اینکه پنج سال گذشته انقدر ذوق کردم... خانوم خانوما! وقتی می گم بیشتر از پنج سال پیش و هفت سال پیش برام عزیزی و دوستت دارم، باور نمی کنی... حالا کارم سخت شد! با این خبربزرگی که دادی، مژده گونی دادن بهت یه کم سخت میشه... مامان خانوم قشنگم چی می خواد؟!

نفس خندید.

- از این لباس گشادا که خانوما با شکم گنده می پوشن!

راهی هم خندید.

- چشم!... دیگه؟!

نفس لبهایش را به هم فشرد.

- دیگه... هوم... می خوام زودتر این پروژه تموم بشه، برگردی پیشمون... آها! بازم باید هر شب برامون بزنی و بخونی!

- اونم چشم!... می خوای دخترت هم موسیقیدان بشه؟!... دیگه واجب شد بریم دنبال یه آپارتمان بزرگتر، که جا برای دخترم باز باشه!

نفس آه کشید.

- کدوم آپارتمانی مثل اینجا میشه؟ بالکنش، اتاقش، آشپزخونه ش... اونهمه لحظه ی خوب که اینجا گذشته...

- دیگه برامون کوچیکه نفسم... یه آپارتمانی برات می گیرم که همین منظره رو داشته باشه. با نقشه ی بهتر و بزرگتر... بعد چهار تایی همه ی در و دیوارشو پر می کنیم از لحظه های خوب... این که غصه نداره؟!

لبخند زد.

- راست میگی...

راهی سرحال گفت: تا منو داری نه غصه ی چیزی رو بخور، نه نگران چیزی باش، نه از چیزی بترس!... به دخترمم بگو بابا زود میاد پیشتون... پناه می گفت مامان از صبح مریضه، سرماخورده؛ نگران شده بودم.

- نه... فقط صبح تهوع داشتم... خوبم؛ خوبیم... تو مراقب خودت باش سرمانخوری... شام داری؟

- بله... بی بی خانوم درست کرده و رفته... نگران من نباش... سه نفری خوش بگذرونین تا من بیام... نفس... نمی دونی چقدر خوشحالم کردی... از خوشبخت بالاتر چیه؟ من الان همونم!

نفس با شیطنت گفت: اگه می دونستم اینطوری به اوج خوشبختی می رسی، توی این شش سال،

شش تا بچه برات می آوردم!

راهی آرام خندید.

- نه فقط با بچه ها... بودنت کنارم... گرما و آرامشی که به زندگیم می دی...

نفس آرام اخم کرد.

- اینطوری که حرف می زنی، بیشتر دلم تنگ میشه... تا پس فردا دق می کنم.

راهی سریع گفت: پس قطع کن همین حالا بیام!

نفس هم سریع گفت: نه... هوا برفیه... خواستم خودمو لوس کنم!... تازه هر چی دیرتر بیای، بیشتر دلم تنگ میشه و بیشتر بهت می رسم!

پناه از کنار در گفت: باباس؟... مامان... حرف بزنم؟

راهی گفت: پسرک حسود اومد وسط عاشقانه هامون؟!

نفس لبخند زد.

- وقتی دو تا بشن، دیگه فکر نکنم عاشقانه ای بمونه!

راهی معترض گفت: نخیر! وقت برای عاشقانه هست... وقتی بچه ها خوابیدن، دو تا فنجون چای و من و نفسم و عاشقانه و لالایی...

romangram.com | @romangram_com