#همسفر_گریز_پارت_306
- هوم... فقط دلم تنگ شده... تازه اومدین؟
خندید.
- آره...ظهر پناهو از مهد بردم پیش آرتین. مامان آش درست کرده بود. رها و خاله خاتون و خاله کلاریسم بودن. دیگه موندیم تا عصر.
راهی هم خندید.
- پس با خانوما بودی انقدر سرحالی!
به عکسشان نگاه کرد.
- دلیل سرحال بودنم دیدن اونا نیست... ببینم؟ تو کِی می خوای بیای؟!
راهی مکث کرد.
- پس فردا... چطور؟
هیجانش را پس زد.
- خب... ما هم دلمون تنگ شده...
راهی آرامتر گفت: قربون دلتون برم که تنگ شده... پناه که حسابی سرش گرمه...
نفس بی صدا خندید.
- منظورم از ما، من و پناه نبود... اگر... بهت خبر ِ خوب بدم... یه خبر خوب که خیلی خوشحالت می کنه... چی بهم جایزه می دی؟!
راهی دوباره خندید.
- نفس کوچولو جایزه می خواد؟!
جدی شد.
- خودت که می دونی چی... قلبم.
نفس با ابروهای بالا رفته خندید.
- نه! انگار واقعن ارزش گفتن داره!... اول بگو کجایی؟ پشت فرمون که نیستی؟!
راهی نفس بلندی کشید.
- توی یه ویلای سوت و کور، کنار شومینه... جلوی عکس نفسم و شازده... تو که منو نصفه جون کردی؟ بگو دیگه! من کم طاقتم.
نفس دوباره به پناه نگاه کرد و همانطور که به اتاق می رفت، لبش را گزید.
- یه خبرایی شده...
راهی بی طاقت تر گفت: کجا؟!
نفس دست کشید به شکمش.
- اینجا... کسی که منتظرش بودی بالاخره اومد!... حالا دیگه سه نفر دلشون تنگ شده و منتظرن بیای.
راهی لحظه ای ساکت ماند. بعد مردد گفت: پریا؟!
نفس چانه اش را بالا برد.
- معلوم نیست پریا باشه یا چی... ولی هست.
راهی ناباور خندید.
- حامله ای؟!... وای نفس! کِی فهمیدی؟!
نشست.
- چند دقیقه پیش... مطمئن نبودم تلفنی بهت بگم یا صبر کنم بیای.
romangram.com | @romangram_com