#همسفر_گریز_پارت_305


پناه سر تکان داد.

- مریضی؟... میری دکتر؟

نفس کیفش را برداشت.

- نه مامان... یه قرص بخورم خوب میشم.

پناه به کیف ویولنش نگاه کرد و زمزمه کرد " دو...ر...می...فا...سل...لا...سی..."

و خیره به شیشه ی داروخانه و نفس ادامه داد " سی...لا...سل...فا...می...ر...دو..."

نفس بدون معطلی یک بیبی چک خرید و به ماشین برگشت.

بعد از رسیدن به خانه، م*س*تقیم به دستشویی رفت.

با هیجان به رنگ کاغذ ِ تست، خیره ماند و لبش را گزید.

پناه در زد.

- مامان... مامان...

به خودش آمد و با خنده، بلند شد.

- جانم؟

دستهایش را شست و در را باز کرد.

پناه موبایل را بالا گرفت.

- بابا زنگ زد... من موبایلتو جواب دادم...

دل نفس لرزید. فکر کرد" الان بگم یا بعد از آزمایش؟!"

پناه لحظه ای به نفس نگاه کرد.

- قطع کرد... گفت زود به خونه زنگ می زنه... مامان؟... با گیم ِموبایلت بازی کنم؟

بی حواس گفت: آره عزیزم.

به اتاق رفت و جلوی آینه ایستاد. به صورتش و به شکمش نگاه کرد.

سرخوش خندید و اخم کرد.

- چته؟!... مگه دفعه ی اوله؟!

کتری را پر کرد و روی گاز گذاشت. پناه روی مبل لم داده بود.

صدای زنگ تلفن که بلند شد، با تپش قلب گوشی را برداشت.

- سلام.





راهی با عجله گفت: سلام خانومم...خوبی؟ چیزی شده؟!

لبخند زد.

- نه... چطور؟

- آخه پناه گفت مریضی... سرما که نخوردی؟!

به پناه نگاه کرد که سرگرم بازی بود.

- نه... خوبم... تو چطوری؟

romangram.com | @romangram_com