#همسفر_گریز_پارت_304
خاتون هیجان زده گفت: جدی میگی؟! پروردگارا...
شکوفه متعجب و خندان گفت: نفس... راست میگی؟!...حامله ای؟!
کلاریس دو دستش را به هم کوبید.
- وای چه خوب... خدارو شکر.
رها ایستاد و خندید.
- بازم عمه میشم...
نفس سریع گفت: نمی دونم... هنوز آزمایش ندادم... ولی خودم احساس می کنم.
خاتون سرحال گفت: راهی خبر داره؟
نفس سر تکان داد.
- نه... ولی چند ماهه برای خودش نقشه کشیده... اسم هم پیدا کرده! با پناه دائم حرفشو می زنن... هر ماه منتظره خبر بدم حامله ام.
رها باز خندید.
- خب چرا نرفتی آزمایش؟ باید مطمئن بشی، بعد به راهی هم بگی دیگه؟
خاتون دست نفس را گرفت.
- فردا بریم آزمایشگاه... اگر حدست درست بود، زودتر به بابای بچه هم خبر بده اونم خوشحال بشه.
کلاریس لبخند زد.
- پناه چقدر خوشحال میشه... بالاخره از تنهایی در میاد.
رها نشست.
- یه مدته میگه بابام قراره برام خواهر بخره... اسمشو می ذاریم پریا.
شکوفه با لبخندی شاد به نفس خیره شد.
- ایشالا حدست درست باشه... مهم نیست دختر بشه یا پسر.
کلاریس اخم مهربانی کرد.
- تنبل خانوم! یه آزمایش دادن انقدر سخته که نرفتی؟
رها به جلو خم شد.
- پاشو الان بریم... نیازی نیست که ناشتا باشی... بریم تا عصر جواب میدن... به خدا طاقت ندارم صبر کنم!
نفس راحت تکیه داد.
- تا فردا ظهر مطمئن می شم، زنگ می زنم خبر می دم.
چند لحظه همه ساکت شدند.
نفس به صورتهایشان نگاه کرد و لبخندهایی که بر لب داشتند. و می دانست همه مثل خودش آرزو می کنند حدسش درست باشد و موج هیجان تازه ای در خانواده ایجاد شود.
***
در راه برگشت، جلوی داروخانه توقف کرد.
به کم طاقتی و عجله ای که از ظهر به جانش افتاده بود، لبخند زد.
به پناه گفت: یه دقیقه بشین عزیزم. من می رم داروخانه و زود میام.
romangram.com | @romangram_com