#همسفر_گریز_پارت_303
خاله ها خندیدند.
رها گفت: منم یکسره دارم شیرینی های خاله کلاریسو می خورم. حالا می فهمم نوید و آرمن چرا هیچوقت به غذا میل ندارن... انقدر شیرینی هاتون خوشمزه س.
نفس با لبخندی متفکر به حرفهایشان درباره ی فوت کوزه گری ِ شیرینی های کلاریس و تلاشهای خاتون برای درست کردن گاتا گوش می کرد.
رها بلندتر گفت: نفس!... کجایی؟!
لبخند نفس رنگ گرفت.
- همینجا... مگه چی شده؟!
کلاریس و شکوفه و خاتون متعجب نگاهش می کردند.
رها خندید.
- باز دو روز شوهرتو ندیدی رفتی تو هپروت؟!
نفس ساکت فقط لبخند زد.
با حرف آرتین، تردیدش تقریبن از بین رفته بود اما هنوز مردد بود که به کسی حرفی بزند.
رها ظرف خالی اش را دوباره پر کرد.
- باز راهی چه لوس بازی تازه ای درآورده؟!
خاتون اخم مهربانی کرد.
- تو و نوید لوس بازی ندارین؟!
رها ابروهایش را بالا برد.
- اگرهم داریم، اول زندگی مونه... تازه پنج ماهه عروسی کردیم... این دو تا که وقت سربازی رفتن پسرشونه، دست بردار نیستن!
کلاریس با ملامت لبخند زد.
- این طفلک چیکار داره؟!
شکوفه گفت: هرچی از زندگی بگذره، وابستگی بیشتر میشه... همیشه گفتم راهی توی اخلاق و رفتار با زن و بچه ش، از نوید که پسر خودمه بهتره...
کلاریس خم شد و به میز ضربه زد.
- بزنم به چوب!
خاتون گفت: نفس خوبه که راهی خوبه...
رها ادایی درآورد و خندید.
شکوفه نفس بلندی کشید.
- خدا رو شکر همه تون زندگی هاتون خوبه... آدم دیگه چی می خواد؟
کلاریس با تکان سر تایید کرد و آه کشید.
- اگه آرتینم سر عقل می اومد...
خاتون امیدوار گفت: اونم بالاخره سر عقل میاد... نگران نباش...
رها به نفس نگاه کرد.
- تو نگفتی امروز چه خبره... مشکوکی!
نفس با لبخند به ظرف خالی اش نگاه کرد.
- فکر کنم... قراره تا چند وقت دیگه یه بچه ی دیگه از سر و کولتون بالا بره!
هر چهار نفر، لحظه ای نگاهش کردند و بعد به جلو خم شدند.
romangram.com | @romangram_com