#همسفر_گریز_پارت_302


- سلام! بیا که به موقع رسیدی! مادر شوهرت دوستت داره! داریم آش می خوریم.

نفس با رها و شکوفه و خاله ها احوال پرسی کرد.

خاتون برایش آش ریخت.

- بیا عزیزم... بخور گرم شی.

نفس رفت دو کاسه آورد.

- بچه م از ذوقش چیزی نخورده... برای پناه و آرتین بریزین، ببرم. بعد میام خودم می خورم.

رها کاسه ها را پر کرد.

- مراقب باش سر نخوری... زود بیا سرد نشه.

نفس همانطور که بیرون می رفت، گفت: کاش راهی هم نزدیک بود براش ببرم... عاشق آشهای مامانه.

شکوفه گفت: وقتی اومد براش می پزم.

پناه سینی غذا را که دید، اخم کرد.

- مامان خانوم!... سر ِکلاس؟!

نفس لبخند زد. داشت ادای خودش را درمی آورد وقتی پناه، بی موقع کاری انجام میداد.

- برای شما نیاوردم! برای آرتینه.

آرتین سینی را گرفت و دوباره به صورت نفس دقیق شد.

- ممنون... اتفاقن توی این هوای سرد خیلی می چسبه.

پناه روی انگشتهای پا ایستاد تا درون سینی را ببیند.

- فقط برای آرتین؟!

نفس به سرش دست کشید.

- نه... برای تو هم هست.

آرتین همانطور خیره به صورتش، گفت: خودت چی؟

نفس گفت " می رم بالا" و معذب از نگاه آرتین، به طرف پله ها رفت.

آرتین در را نگه داشت و آرام گفت: مثل همیشه نیستی...

نفس سرحال تر شد.

- آره! خودمم همین حسو دارم!... ببخشید استاد مزاحم کلاستون شدم...

آرتین لبخند بی رنگی زد و فکر کرد " مریضه یا خوشحال؟!"

نفس ظرف آش را برداشت و کنار خاتون نشست.

- بابا و پدرجان چطورن؟

خاتون سر تکان داد.

- خوبن... امروز هر دو رفتن شرکت.

شکوفه با اخم و اعتراض گفت: اونقدر سرکه نریز توی آش... ضعف می کنی.

نفس خندید.

- ترش خوبه!

کلاریس گفت: لوسینه هم یکسره داره ترشی می خوره... خدا رو شکر، این دو تا انگار همیشه ویار ترشی دارن.

romangram.com | @romangram_com