#همسفر_گریز_پارت_301


نفس ساکت نشسته بود و به حرفهای آرتین و پناه گوش می کرد.

آرتین جلوی رستوران پارک کرد و آرام گفت: چی بگیرم برات؟

پناه سریع گفت: مامان... همینجا بخوریم؟... خواهش می کنم... ما که جلوی رستورانیم؟

آرتین به موهای پناه دست کشید.

- منم خواهش می کنم!... از وقتی مامانها رفتن سفر، یه شام درست و حسابی نخوردم.

نفس لبخند زد.

- باشه... بریم امشب شازده با استادش شام بخوره.

آرتین سریع گفت: اولن ممنون که قبول کردی، دومن من دایی آرتینشم نه چیز دیگه.

پناه خندید.

- تو که گفته بودی دایی آرتین نه و آرتین ِخالی؟!

آرتین لبخند زنان پیاده شد.

- آرتین ِ خالی بهتره شازده کوچولو.

پناه دوباره با خنده به نفس سلام نظامی داد.

نفس یاد راهی افتاد و حرکات مخصوصش که پناه سعی می کرد تقلید کند.

دلش برای راهی تنگ شد.

دست پناه را گرفت و فکر کرد " به محض رسیدن به خونه، بهش زنگ بزنم."

پناه را با احتیاط از پله ها پایین فرستاد و به آرتین لبخند زد و با سر سلام کرد.

آرتین در را باز کرد و لبخندش محو شد.

- خوبی؟!

نفس سر تکان داد.

- آره... تو چطوری؟

آرتین با دو دست پناه را به خودش فشرد.

- بد نیستم... رنگت چرا پریده؟!

پناه سرش را بلند کرد.

- مامانم سرماخورده... مریضه.

نفس لبخند زد.

- خوبم!... میرم بالا... فعلن.

آرتین نگرانی اش را پس زد.

خم شد و پناه را بویید.

- شازده کوچولوی من که خوبه؟!

پناه سرحال گفت: بله... با بابام خیلی تمرین کردم... خوب بلد شدم درس امروزو بزنم.

نفس از راهرو بوی آش رشته ی شکوفه را بلعید.

از وقتی نوید و رها ازدواج کرده بودند، خانه تغییر کرده بود. هم ظاهرش، هم حال و هوایش. شادابی و سرزندگی ِ رها همه جا موج می زد و دکوراسیون جدید، رنگ و روی تازه ای به خانه داده بود.

رها سرحال در را به رویش گشود.

romangram.com | @romangram_com