#همسفر_گریز_پارت_300
پناه مظلوم نگاهش کرد.
- خب وقتی بابا اومد، بازم می ریم... مامان...
نفس ایستاد و با موبایلش شماره گرفت.
آرتین نشست.
نفس داشت با تعمیرکار ماشین صحبت می کرد.
تلفن را قطع کرد وبا اخم آرامی گفت: اینم از آخر وقت... همه شون بد قولن...
از پنجره به تاریکی نگاه کرد. کاپشن پناه را برداشت و نشست.
- بیا کاپشنتو بپوش مامان... دیدی که ماشینو آماده نکردن... پیتزا باشه برای فردا. خب؟
پناه ساکت دستهایش را در آستین کرد و سر تکان داد که "باشه"
نفس ایستاد و پالتو و روسری اش را پوشید.
- سازت، شازده!
آرتین ویولن را جمع کرد؛ کیف پناه را هم برداشت و گفت: من می رسونمتون.
نفس سریع گفت: نه، مرسی. با تاکسی می ریم... مزاحم تو نمی شیم.
آرتین لبخند زد.
- تو مزاحمی یا پناه؟!
پناه ذوق زده دست آرتین را گرفت.
آرتین در را باز کرد. نفس جلوتر به حیاط رفت. به ساختمان ِ تاریک و خاموش نگاهی انداخت.
- خونه که تاریک و ساکته، آدم دلش می گیره...
پناه گفت: مامان؟... مامان شکوفه و مامان کلاریس کِی بر می گردن؟
نفس سر تکان داد.
- نمی دونم عزیزم... فکر کنم تا آخر هفته.
پناه ادای راهی را درآورد.
- امان از دست ِ این سه تا مامان بزرگ!
آرتین با خنده در ماشین را باز کرد.
کیف و ساز پناه را، عقب، کنارش گذاشت.
در را بست و آرام گفت: می خوای سر راه بریم براش پیتزا بگیریم؟
نفس سر تکان داد که " آره" و سوار شد.
حرکت که کردند، آرتین به پناه نگاه کرد.
- کی ه*و*س پیتزا کرده بود؟!
پناه سرش را جلو آورد.
- من!
آرتین لبخند زد.
- مامان نفس اجازه داده سر راه بریم پیتزا بگیریم...
پناه از میان صندلی ها هر دو را ب*و*سید.
romangram.com | @romangram_com