#همسفر_گریز_پارت_299
هیچ چیز نبود که بتواند بیش از نیم ساعت سرگرمش کند. حالا یک ساعت بود مثل یک پسر عاقل و جدی، با آرتین تمرین می کرد.
آرتین میان نواختن و درس دادن، با حرف و شوخی، خستگی پناه را در می کرد و منتظر نشانه ی بی حوصلگی در صورت پناه بود که کلاس را تعطیل کند.
پناه، ویولن را میان ِ چانه و شانه اش گذاشته بود و با دقت، آرشه را میان انگشتان کوچکش جا داده بود.
نفس حس کرد حین ِ نواختن، درست مثل راهی، آرام و جدی می شود.
میان دستهای آرتین رفت.
آرتین دو دست پناه را گرفت و کمک کرد درست بنوازد.
دل نفس بی اختیار لرزید.
آرتین اول چشمهایش را بست و سرش را بالا برد؛ بعد به در تاریکخانه نگاه کرد.
در ِ باز را که دید، دستپاچه شد.
نفس بی حرکت ایستاد.
آرتین بلند شد و کمی آب خورد.
آرام تک سرفه ای کرد تا دوباره متمرکز شود.
- آخرین دور ِ تمرین... خوب به چیزی که می زنی گوش کن؛ آماده ای؟... یک، دو، سه، چهار... دو...ر...می...فا...سل...لا...سی...
مردد، دوباره به در تاریکخانه نگاه کرد و آرام تر گفت: آفرین... حالا از آخر به اول؛ سی...لا...سل...فا...می...ر...دو...
پناه سریع گفت: یه بار دیگه!... بشمار!
آرتین آرام زمزمه کرد: یک، دو، سه، چهار...
و بلند شد.
کنار در ایستاد و مردد به نفس نگاه کرد.
نفس آهی کشید و بیرون رفت.
تمرین پناه که تمام شد، به آرتین نگاه کرد.
آرتین لبخند زد.
- عالی بود شازده کوچولوی من! خسته نباشی.
پناه با رضایت لبخند زد و دستش را کنار پیشانی اش گذاشت.
- سلام قربان!
نفس خندان روی پا، جلوی پناه نشست.
- آزاد!... پسر مامان خسته نشد؟!
پناه ساز را روی میز گذاشت.
- نه... مامان؟ شام بریم پیتزا بخوریم؟
نفس با خنده ب*غ*لش کرد.
- ویولنیست شکمو!... سر راه می گیریم و می ریم خونه... خوبه؟
پناه چانه اش را بالا برد.
- دوست دارم بریم رستوران.
نفس هم چانه اش را بالا برد.
- بدون ِ بابا، شازده؟!
romangram.com | @romangram_com