#همسفر_گریز_پارت_298


پناه دست پدرجان را گرفت.

- می خوام برای پدرجان ویولن بزنم.

آقای سزاوار لبخند زد.

- به قول نوید، حلال زاده به داییش می ره دیگه!

آرتین دستهایش را باز کرد و پناه سریع میان بازوهایش جا گرفت.

آرتین موهایش را بو کشید و ب*و*سید.

- یکی دو سال دیگه استاد میشه.

پناه خندید.

- بابا! با آرتین می زنم... یه سی دی درست می کنم توی ماشین گوش کنی تا دریا.

پدرجان با ل*ذ*ت گفت: عرض نکردم؟!

راهی به چشمهای پناه نگاه کرد.

- علاقه ش به موسیقی به من رفته ولی استعدادش به نفس.

آرتین لبخند آرامی زد.

راهی با چشم به دنبال نفس گشت و او را میان نوید و رها دید.

با عشق به حرف زدن و خنده اش خیره شد و آرام گفت: همه چیزش مخصوص ِ خودشه. حرف زدنش، خندیدنش، دوست داشتنش...

بلند شد.

مالنا را روی صندلی اش گذاشت و با لبخند گفت: مطمئنم یه کار خوب کردم که پاداشم نفس بوده!

پدرجان بلند خندید.

- عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد؛ پسرجان!

آرتین صورتش را به موهای پناه چسباند و چشمهایش را بست.

پناه، خیره به نفس و راهی و نوید و رها گفت: آرتین؟

آرتین آرام جواب داد: جانم؟

پناه سرش را گرداند.

- تو چرا زن نداری؟ مث بابام و دایی نوید و دایی آرمن.

آرتین لحظه ای فکر کرد.

- خب... بعضی ها مجبورن تنها زندگی کنن...

پناه خندید.

- غصه نخور! تا من بزرگ بشم و زن بگیرم، تنهات نمی ذارم.

آرتین پیشانی پناه را ب*و*سید و با محبت لبخند زد.

- تا تو رو دارم چرا غصه بخورم؟!

***

نفس، آرام در تاریکخانه را باز کرد و از درز ِ باریک، به پناه و آرتین نگاهی انداخت.

یک ساعتی بود تمرین می کردند.

از جدیت و علاقه ی پناه متعجب بود.

romangram.com | @romangram_com