#همسفر_گریز_پارت_297


- فردا باید برم. چطور؟ کاری دارین؟

پدرجان سر تکان داد.

- شازده پسر ازم ویولن خواسته... می خواستم با خودت بریم براش بگیریم.

نفس و راهی متعجب شدند.

نفس گفت: پناه؟!

پدرجان با رضایت گفت: بله! بچه ی باهوشیه. مطمئنم راحت یاد می گیره... بعضی وقتها باهام شعرای حافظ رو می خونه. خودم باورم نمیشه انقدر زود یاد گرفته.

راهی به پناه و مالنا که کنار آرتین می ر*ق*صیدند نگاه کرد.

- در اینکه باهوشه شک ندارم... ولی الان برای اینطور سازها بچه س.

پدرجان گفت: نیست... نشون داده که می تونه... آرتین هم قبول داره... انگار پیشش به سازهاش ناخنک می زنه... خودش هم بهش یاد می ده... ولی حالا که ازمن خواسته براش بخرم، می خوام اولین سازشو از خودم بگیره... کی از فردا خبر داره؟ شاید این شد آخرین یادگار من براش...

نفس سریع گفت: این چه حرفیه پدرجان؟ ایشالا سلامت باشین... حالا که شما دستور می دین، چشم!

راهی لبخند زد.

- اگه عجله ندارین، هفته ی بعد که اومدم با هم می ریم می گیریم. اگرنه، به خود آرتین سفارش کنین براش یه چیزی که مناسبش باشه می گیره.

پدرجان با سر تایید کرد.

- آرتین می دونه چی به دردش می خوره... اما می خوام خودم هم برم.

رها به نفس اشاره می کرد.

نفس با "ببخشید" بلند شد و رفت.

آهنگ آرمن که تمام شد، آرتین و بچه ها کنار راهی و پدرجان نشستند.

پدرجان به مالنا لبخند زد.

- تو چرا انقدر ساکتی فرشته ی کوچولو؟!

بعد از آرتین پرسید: فارسی رو بلده؟

آرتین سر تکان داد.

- بله... می فهمه ولی به ارمنی جواب میده... کلن ساکت و کم حرفه.

راهی ب*غ*لش کرد.

پناه گفت: پدرجان! با من حرف می زنه... ببین!

به ارمنی از مالنا پرسید: اسمت چیه؟

مالنا آرام گفت: مالی.

پناه گفت: اسم من چیه؟

همانطور آرام جواب داد: پناه.

پناه با رضایت گفت: آفرین! این، پدرجانه... بگو سلام پدرجان!

مالنا با خجالت نگاهشان کرد.

پناه لبخند زد و به موهای مالنا دست کشید.

- پدرجان! ازت خجالت می کشه!

راهی لبخند زد.

- برعکس شما!... حالا دیگه از پدرجان ویولن می خوای؟!

romangram.com | @romangram_com