#همسفر_گریز_پارت_296
پاکت را در مشت مچاله کرد و روی نزدیکترین میز گذاشت.
سرحال خندید و گفت: خیلی خوشحالم آرتین!... بیا...
دستش را گرفت و وسط برد.
- این بارم من باید وادارت کنم بر*ق*صی!
آرتین همراهش رفت. به شادی ِ نفس لبخند زد و همراه بقیه ر*ق*صید.
راهی کنارشان آمد.
- چی شد آرتین راضی به تحرک شد و تو انقدر سرخوش شدی خانوم؟!
نفس از آنها فاصله گرفت.
- از خودش بپرس!
آرتین پوزخند زد و سر تکان داد.
پناه دستش را گرفت و همانطور که می ر*ق*صید، بلند خندید.
- آرتین! اومدی باهام بر*ق*صی؟!
آرتین خم شد و به ارمنی گفت: آیو گیانکس.*
و موهایش را ب*و*سید.
راهی با لبخند نگاهشان کرد و سراغ نفس رفت.
رها و نوید از اول شب دائم ر*ق*صیده بودند.
نوید مثل راهی، نرم و عاشقانه رفتار نمی کرد ولی از صورتش هیجان و شوق رسیدن به رها پیدا بود.
پدرجان هم به نفس گفت: اما هنوز توی فامیل، هیچ دامادی فرهاد ِ تو نمیشه!
نفس که خندید، پدرجان شانه هایش را ب*غ*ل کرد.
- چون هیچ عروسی مثل تو شیرین نیست دخترجان!
آقای سزاوار هم خندید.
- راهی دست ِ من و فریبرز و از پشت بست!
پدرجان گفت: عاشقی تو هم یادمه! پسر، پدرشو می بینه و یاد می گیره.
آقای سزاوار، آرام به شانه ی پدرجان زد.
- خودتونو لو دادین!
پدرجان لبخند زد.
- چه خوبه که بچه از پدرش کار خوب یاد بگیره.
نفس با شیطنت گفت: پس خیالم بابت پناه راحت شد!
***
* آره زندگی ِ من.
***
پدرجان به راهی که می آمد، نگاه کرد.
- شازده پسر من که نابغه س. روی دست همه ی اجدادش می زنه!... تا کِی تهرانی پسرجان؟
راهی کنارشان نشست.
romangram.com | @romangram_com