#همسفر_گریز_پارت_295


- نه... نگاه کن!

راهی لبخند زد.

- خب؟

مردد گفت: توی چشمام چیه؟!

راهی با محبت گفت: شیشه ی عمر من!

همانطور مردد گفت: فرشته نمی بینی؟!

راهی بینی اش را به بینی نفس مالید.

- اگرم هست، شیشه ی عمر من دستشه!

نفس لبخندی متفکر زد.

راهی گفت: چرا پرسیدی؟

چانه اش را بالا برد.

- همینطوری! خل خلی بازی!

راهی آرام خندید.

دستهای نفس را گرفت و آرام و جدی گفت: دوتا فرشته داری اما نه توی چشمات. توی قلبت. یکی مال منه، یکی مال پناه.

صدای زدن و خواندن ارمنی ِ آرمن، پناه را بلند کرد.

- دایی آرمن داره می خونه... با مالی بریم بیرون؟

راهی مالنا را ب*غ*ل کرد.

- بریم عزیزم.

پناه دست نفس را گرفت و همراه آرمن خواند.

راهی با مالنا، به نوید و رها پیوست که می ر*ق*صیدند و پناه هم همراهشان رفت.

نفس کنار آرتین ایستاد که با ل*ذ*ت، ر*ق*صیدن ِ پناه را نگاه می کرد و سیگار می کشید.

به سیگارش نگاه کرد.

- پناه چند بار خودکارا و مدادها رو برداشته مثل سیگار به دهنش گذاشته... تا دعواش می کنم، میگه می خوام مثل آرتین بشم.

آرتین تعجب کرد.

- من هیچوقت پیش پناه سیگار نکشیدم.

لبخند زد.

- پناه زیادی کنجکاوه!

آرتین، متفکر به پناه و بعد سیگارش نگاه کرد.

سیگار را روی زمین انداخت و با کف کفش خاموش کرد.

پاکت را به نفس داد و آرام گفت: دلم نمی خواد کار بد ازم یاد بگیره... اگه دوباره ادای منو درآورد، بگو آرتین دیگه سیگار نمی کشه.

ناباور نگاهش کرد.

- جدی؟!

آرتین سر تکان داد.

- جدی!

romangram.com | @romangram_com