#همسفر_گریز_پارت_294


آرتین لبخند زد.

- با کی؟!

پناه دست مالنا را گرفت.

- با مالی.

آرتین به نفس نگاه کرد.

پناه گفت: تا بزرگ بشم و عروسی کنم، بابام می خواد برام یه خواهر بگیره که همیشه پیشم باشه و باهاش بازی کنم...

آرتین ابروهایش را بالا برد.

- هوم!... اونوقت شاید منم خواستم عروسی کنم...

نفس با لبخند ایستاد.

- راستی؟!

آرتین کنار بچه ها نشست.

- مگه میشه از دختر تو گذشت؟!

نفس پوزخند زد.

آرتین به موهای بچه ها دست کشید و آرام گفت: پسرک، همه چیزش مثل پدرشه؛ هم اخلاقش، هم ظاهرش. اما یه چیز از دستش در رفته!

نفس منتظر نگاهش کرد.

آرتین نگاهش را دزدید.

- دو تا فرشته توی چشماشه که فقط توی چشمای تو هست.

نفس فکر کرد " راهی هم متوجه فرشته ها شده؟!"

راهی وارد شد.

- نفسم اینجاست؟!

نفس لبخند زد.

راهی کنارش ایستاد و به آرتین و بچه ها نگاه کرد.

- دوربینت کجاست یه عکس از این عروس کوچولو بگیری؟!

پناه دستی به دامن پرچین لباس سفید مالنا کشید.

- مالی عروس شده...

نفس گفت: کلی عکس ازشون گرفتم.

آرتین بلند شد.

- تا پیش بچه هایین، من برم بیرون...

پاکت سیگارش را از جیبش درآورد و رفت.

نفس به راهی نگاه کرد.

- راهی؟... به چشمام نگاه من!

راهی به نفس دقیق شد.

- چیزی شده؟!

سر تکان داد.

romangram.com | @romangram_com