#همسفر_گریز_پارت_293


نشست و آرام گفت: می خوای بری دستشویی مامان؟

پناه سر تکان داد.

دستش را گرفت.

- میام کنار دستشویی برات باز می کنم عزیزم.

همراه پناه به ساختمان رفت.

آرتین در سالن، مالنا را ب*غ*ل کرده بود.

پناه را که دید، گفت: کجا رفتی شازده؟!

نفس به دستشویی اشاره کرد.

آرتین اخم مهربانی کرد.

- چرا به خودم نگفتی؟!

پناه به ارمنی گفت: تو آرتینی، مامانم که نیستی؟...آخ آخ! باز کن مامان!

نفس خندان کمربندش را باز کرد و ایستاد.

- تو باز خودتو با بچه ها مشغول کردی؟!

مالنا را از آرتین گرفت و ب*و*سید.

آرتین فقط لبخند زد.

نشست و نفس راحتی کشید.

- وقتی بزرگ شدن می خوای چیکار کنی؟!

آرتین با همان لبخند گفت: تا اینا بزرگتر بشن، یه سری دیگه جاشونو می گیرن... بچه های دیگه ی شما و نوید و آرمن... ولی برای من هیچکدوم، پناه نمی شن... نمی دونم درسته یا نه؛ اما همه ی امید و آرزوم پناهه.

نفس چانه اش را بالا برد.

- می دونم... ولی درست نیست... مطمئن باش بچه ی خودت خیلی برات عزیزتر و شیرین تر میشه... وقتی ازدواج کنی و بچه دار بشی به حرف من می رسی.

آرتین آرام سر تکان داد.

- چون هیچوقت ازدواج نمی کنم، نمی تونم حسی رو که می گی تجربه کنم... توی دنیا، هیچ چیز و هیچکس برام باارزش تر و عزیزتر از پسرک تو نیست.

نفس هم سر تکان داد.

- وقتی این پسرک بزرگ شد و رفت سراغ دلخوشی و زندگی خودش، احساس پوچی و تنهایی می کنی...

آرتین لبخند زد.

- احساس پوچی و تنهایی رو که الان هم می کنم! ولی اون وقت که شازده کوچولو بزرگ بشه، باز هم با دیدن دلخوشی هاش، دلم خوش میشه.

نفس آه کشید.

پناه از دستشویی برگشت و با لبخند گفت: دستمو شستم!

نفس ب*و*سیدش.

- آفرین پسر خوبم.

آرتین با عشق نگاهش کرد.

- شازده کوچولوی من امشب مثل دامادها لباس پوشیده. اون کراوات خوشگلو از کجا خریدی؟!

پناه کنار مالنا نشست.

- خودم خریدم. با مامان و بابا... منم عروسی می کنم! وقتی بزرگ شدم عروسی می کنم مثل دایی نوید... می دونی با کی؟

romangram.com | @romangram_com