#همسفر_گریز_پارت_291


راهی لبخند زد.

- الانم حسودی می کنم اما وقتی به یه دختر خوشگل فکر می کنم که شبیه تو شده، مورمور میشم!

پناه گفت: کِی برام خواهر میاری؟... باید بخری؟

راهی با همان لبخند و نگاه براق گفت: به زودی عزیزم!

نفس سعی کرد جدی باشد.

- انگار خاله کلاریس حرف دل تو رو زده!... غذاتون سرد شد!

راهی چشمک زد و آرام گفت: خودتم مالنا رو که می بینی دلت ضعف میره! میگن دختر همدم مادرشه!

نفس خندید.

- انقدر کنار گوشم منو وسوسه نکن! غذات سرد شد... پناه! مامان؟ بالاخره بابا برات چی آورده یود؟

پناه از خنده ی آنها خندید.

- یه چیز ِ آبی.

راهی گفت: باید بادش كنیم تا ببینی. بعد از غذا درستش می کنیم...

نفس متفکر غذایش را خورد.

از وقتی مالنا به دنیا آمده بود، دلش دختر می خواست... هر وقت آرزو می کرد کاش پناه دختر بود، یاد شباهت بسیارش به راهی می افتاد و به این نتیجه می رسید که پناه را با دنیا عوض نمی کند. ولی حالا می دید راهی هم به زبان آورده...

هر چه تلاش کرد، نتوانست وسوسه ی یک دختر کوچک را از سرش بیرون کند.

به راهی نگاه کرد و لبخند زد.

راهی سرحال و آرام گفت: دوسِت دارم نفسم!

نفس لبش را گزید.

- تو خود شیطونی راهی!

**

خبر خواستگاری نوید، همه را متعجب و شگفت زده کرده بود.

وقتی با گل و شیرینی به خانه ی آقای سزاوار رفتند، درست مثل ازدواج راهی و نفس، راضی و شاد بودند. انگار نگاه همه به رها عوض شده بود و هر کس در سرش به عروسی فکر می کرد.

آرتین فقط پناه را ب*غ*ل کرده بود و مثل زمان نوزادی، سرش را به سر پناه چسبانده بود و بو می کشید.

پناه از گردن آرتین آویزان بود و یا آرام حرف می زد، یا شعر می خواند.

نگاه کلاریس با حسرت به آن دو بر می گشت و نفس می دانست حسرت دیدن ازدواج و بچه ی آرتین را می خورد.

شیرینی را که از رها گرفت، تبریک گفت و آرام به شکوفه گفت: فقط آرتین مونده. همه رفتن.

شکوفه سرحال گفت: اونم که بره، من می مونم و تو! با چند تا نوه که دورمونو پر می کنن!

کلاریس آه کشید.

- هنوزم امید داری آرتینم عروسی کنه؟!

شکوفه ابروهایش را بالا انداخت.

- عروس ِ توی فالت یادت رفت؟!

کلاریس سر تکان داد.

- ای بابا... عروس تو بود توی فال من...

خاتون کنارشان نشست.

romangram.com | @romangram_com