#همسفر_گریز_پارت_290
پناه خندان به هر دو نگاه کرد.
- منم اول بزرگ بشم، مهندس بشم، بعد عروسی می کنم عین بابا.
نفس ساکت نگاهش کرد.
دلش می خواست همان وقت، فکر کودکانه ی عروسی با مالنا را از سر پناه بیرون کند. نمی خواست پناه هم روزی شبیه آرتین شود؛ تنها و شکست خورده.
راهی دستش را فشرد و اخم مهربانی کرد که " چی شد؟!"
سر تکان داد که " هیچی"
و به پناه لبخند آرامی زد.
- غذاتو بخور پسرم.
راهی آرام گفت: خانوم خانوما! از حالا ناراحت ِ عروسی ِ پناهی؟!
لبخندش را تکرار کرد.
راهی به گونه اش دست کشید.
- پناه، همیشه پناه مامانش می مونه... اوه! حداقل بیست سال تا وقتی بخواد ازدواج کنه مونده... تازه از کجا معلوم که بتونه نفسشو پیدا کنه؟... باید مثل باباش خوش شانس باشه تا یکی رو پیدا کنه که انگشت کوچیک نفس ِ من بشه...
پناه روی صندلی ایستاد و با دو دست، از گردن نفس آویخت.
- مامان... ناراحت عروسی ِ منی؟... خب من با تو عروسی می کنم. ناراحت نباش.
نفس آرام خندید.
راهی گفت: پس من چی؟! نفس زن ِ منه!
پناه، نفس را ب*و*سید.
- زن منم هست. تو که نیستی زن ِ منه.
راهی برای نفس غذا کشید.
- مامان ِ آدم ، مامانه... نمیشه که زنش باشه پسرم؟
با شیطنت به نفس نگاه کرد.
- چه راحت می خواد نفسمو ازم بگیره!
پناه نشست.
- مامان کلاریس گفته برام یه خواهر بیاری که باهاش بازی کنم؛ مثل مالنا.
راهی خندید.
- چشم! یه خواهرم برات میاریم از مالنا خوشگلتر.
نفس متعجب نگاهش کرد.
- اونوقت سهمت یک سوم میشه ها؟!
راهی اخم مهربانی کرد.
- نخیر! حتا اگه هفت تا بچه هم داشته باشیم، بازم سهم من جداس. یه نفس کامل.
یک ابروی نفس بالا رفت.
- یادت رفته چقدر به خاطر رسیدگی به فلانی حسودی می کردی؟!
romangram.com | @romangram_com