#همسفر_گریز_پارت_289
- دوستت، فامیلت، آشنات... پناه؟ بگو عمه رها می خواد با کی عروسی کنه!
پناه شانه بالا انداخت.
راهی به نفس نگاه کرد.
- اذیتم نکن نفس!
نفس لبخند زد.
- کی هم دوستته، هم فامیلت غیر از نوید؟!
دهان راهی باز ماند.
نفس با شیطنت گفت: الان چه احساسی داری؟! غیرتی شدی یا عصبانی؟!
راهی ناباور خندید.
- به قیافه م کدومش می خوره؟!... نوید... رها...؟! شوخی می کنی!
سر تکان داد که "نه"
راهی کمی فکر کرد.
بعد دوباره مرور کرد: نوید از رها خواستگاری کرده. رها هم جواب داده... جواب مثبت داده... حالا می خوان ازدواج کنن... ها؟!
نفس با لبخند سر تکان داد.
پناه گفت: مامان... رها می خواد با دایی نوید عروسی کنه؟
- آرم عزیز دلم.
نگاه راهی هنوز متعجب بود. لبخند زد.
- آخه چی می تونه این دو نفرو به هم ربط بده؟!
همانطور لبخند زنان گفت: همون چیزی که ما رو به هم ربط داد!
راهی دست نفس را گرفت.
- یعنی نوید هم عاشق رهاس؟!
نفس ابرو بالا انداخت.
- حتمن!
راهی سرش را خم کرد و دست نفس را ب*و*سید.
- نه به اندازه ی من!
پناه دست دیگر نفس را گرفت و ب*و*سید.
- مامان... منم عروسی می کنم؟
نفس به موهای نرمش دست کشید.
- بله! تو هم یه روز عروسی می کنی.
پناه خندید.
- با مالی عروسی می کنم... عاشقشم!
راهی بلند خندید.
romangram.com | @romangram_com