#همسفر_گریز_پارت_288
پناه ذوق کرد.
- با مامان؟... آخ جون!
نفس ظرف غذا را آورد.
- باز چه خبر شد؟!
پناه گفت: فردا بابا می بردمون پارک.
راهی با لبخند، آرام گفت: شب بریم ستاره بشمریم.
نفس هم لبخند زد و برای پناه غذا ریخت.
راهی پرسید: چه خبر؟
پناه گفت: بابا... فردا مِلی رم با خودمون ببریم پارک؟
راهی گفت: زنگ می زنیم به آرمن، اگه کاری نداشتن با اونا می ریم... غذاتو بخور قربونت برم... امروز نرفتین پیش پدرجان؟
- می خواستم بعد از ظهر برم که رها زنگ زد و اومد. فردا با هم بریم تو رو هم ببینه.
پناه گفت: بابا... رها می خواد عروس بشه.
راهی متعجب به هر دو نگاه کرد.
- رها؟!... خبری شده؟!
پناه سر تکان داد.
- خودش گفت می خواد عروس بشه.
نفس لبخند زد.
- یه نفر ازش خواستگاری کرده؛ رها هم جواب مثبت داده.
تعجب راهی بیشتر شد.
- جواب داده؟! مگه کِی این اتفاقات افتاده؟!... چند روز پیش که خبری نبود؟!
نفس خندید.
- امروز این اتفاقات افتاده!
راهی دست از خوردن کشید.
- به این سرعت؟!... دارین سر به سرم می ذارین؟!
نفس ابروهایش را بالا انداخت.
- بهمون میاد سر به سرت بذاریم؟!
راهی چانه اش را بالا برد.
- آخه رها تا حالا دم به تله نداده... حالا این خواستگار کی هست؟!
نفس مرموز گفت: دوست ِ خودت!
ابروهای راهی بالا رفت.
- دوست ِ خودم؟!
نفس سر تکان داد.
romangram.com | @romangram_com