#همسفر_گریز_پارت_287
- ممنون... تو خسته نباشی که اینهمه راه رانندگی کردی.
راهی موهای نفس را بویید.
- همینکه در باز میشه و شما رو می بینم، خستگی فرار می کنه!
سرش را عقب برد و با شیطنت لبخند زد.
- می خواستی شازده رو خسته کنی، شب زودتر بخوابه!
با ملامت لبخند زد.
- زود می خوابه... توی مهد که کلی بازی کرده و خسته شده. از بعدازظهر هم صد بار پرسیده بابا کِی میاد. از ذوقش نخوابیده... شام هم نخورد تا تو برسی، بابای بدجنس!
راهی با نگاه مظلومی که شبیه پناه بود، آرام گفت: چهار روزه ندیدمت... دلم تنگ شده.
نفس گونه اش را ب*و*سید.
- ما هم دلمون تنگ شده بود... تا لباساتو عوض کنی، شامو آماده می کنم.
راهی با ل*ذ*ت نگاهش کرد.
- چشم قربان!
پناه از جعبه، پلاستیک جمع شده ای را درآورده بود و با اخم نگاهش می کرد.
نفس گفت: ببینم بابا چی برات گرفته؟!
پناه پلاستیک را بالا گرفت.
- این چیه؟!
راهی از اتاق گفت: الان میام برات درستش می کنم بابایی... تا هوا بهاریه، باید چند روز بیاین پیشم... هم تو هوایی عوض می کنی، هم من کمتر بدجنس میشم!
نفس خندید.
- باشه! پس فردا که خواستی بری، ما هم میایم.
راهی بیرون آمد و متعجب گفت: راست میگی؟!
سر تکان داد.
- بله! من و پناه میایم مهمونی پیش بابا.
پناه با پلاستیک به آشپزخانه دوید.
- مامان... می خوایم با بابا بریم؟ سه تایی؟!
نشست.
- بله!... دوست داری؟
پناه خوشحال سر تکان داد که "آره".
آرام گفت: پس باید پسر خوب ِ من باشی تا بابا با خودش ببردمون!
پناه بیرون دوید.
راهی دستهایش را شست.
- خب شازده! اینو بذار کنار،اول به مامان کمک کنیم، بعد از شام برات درستش می کنم... فرشته ها خبر دادن یه پسرمهربون شام نخورده تا باباش بیاد... اون پسر مهربون کیه؟!
پناه خندان گفت: من!
نفس از آشپزخانه گفت: فرشته ها خبر ندادن این پسر مهربون، امروز کلی به مامانش کمک کرده؟! ... بشینین شام اومد.
راهی پناه را ب*و*سید و آرام گفت: آفرین پسر بابا! جایزه ت فردا پارک و بستنی!
romangram.com | @romangram_com