#همسفر_گریز_پارت_286


قهوه را که خوردند، رها رفت.

نفس خانه را مرتب کرد.

پناه با ذوق کمکش کرد لگو ها و ماشینهایش را جمع کند.

بعد روی کانتر نشست و غذا درست کردن مادرش را تماشا کرد.

هر چه اصرار کرد، شام نخورد تا با پدرش بخورد.

به نفس در چیدن میز کمک کرد و وقتی نفس لباسش را عوض کرد، پناه هم لباس دیگری آورد و پوشید.

از افترشیو ِ راهی به صورتش زد و با کتاب داستانش، روی مبل نشست.

نفس که با لبخند نگاهش کرد، گفت: به بابا بگو پسر خوبی بودم!

نفس موهایش را ب*و*سید.

- میگم عزیز دلم...

پناه خواست حرف بزند که بی حرکت ماند و با دقت گوش کرد.

بعد به طرف در دوید و در را باز کرد.

- سلام بابایی!

راهی کلیدها را عقب برد و پناه را ب*غ*ل کرد.

- سلام قربونت برم... خوبی؟

نفس در را نگه داشت و لبخند زد.

- سلام... خوش اومدی.

راهی او را هم ب*غ*ل کرد.

- سلام نفسم...

پناه از ب*غ*لش پایین رفت.

راهی نفس را ب*و*سید و به سینه اش فشرد.

پناه گفت: بابایی... چی برام آوردی؟

راهی لبخند زد.

- یه چیز خوب! اول باید ببینم پسر خوبی بودی یا نه!

پناه مظلوم و منتظر به نفس نگاه کرد.





نفس گفت: بله! آقا و حرف گوش کن و مودب!

نگاه ِ پناه برق زد و به راهی خیره شد.

راهی روی پا نشست و از نایلونی که در دست داشت، جعبه ای درآورد و به پناه داد.

پناه صورت راهی را ب*و*سید و با هیجان رفت.

راهی بلند شد و دوباره نفس را ب*غ*ل کرد.

- خسته نباشی خانوم خانوما!

عطر راهی را عمیق به سینه فرو برد.

romangram.com | @romangram_com