#همسفر_گریز_پارت_285
رها خندید.
- با اجازه ی بزرگترا بله!... خواهر شوهرجان! بالاخره این قهوه رو میدی بخوریم؟!
نفس خندید.
- یعنی منم خواهرشوهر تو میشم؟! ببینم؟ نوید نگفت نمی دونم چطور به راهی بگم عاشق خواهرش شدم؟!
رها ادایی درآورد.
- نه... مگه راهی مخالفت می کنه؟!
قهوه جوش را شست و دوباره قهوه ریخت.
- نه... آخه اون موقع که راهی می خواست بیاد خواستگاری ِ من، یه دلهره ش نوید بود... بعدن بهم گفت...
رها راحت روی مبل لم داد.
- آخِی!... نمی دونی چقدر داشتم خفه میشدم زودتر بیام برات تعریف کنم!... من و نوید هم مثل تو و راهی به هم میایم؟!
نفس با لبخند نگاهش کرد.
- نه به اندازه ی ما! ولی به هم میاید!... جفتتون دیوونه اید!
رها جدی و آرام گفت: تو هم که از اول عاشق راهی نبودی؟... کم کم عشق به وجود میاد دیگه؟... تو احساس خوشبختی نمی کنی؟!
نفس هم جدی شد.
- منم اول فقط از راهی خوشم میومد... ولی حالا خودت بگو؛ با وجود این شازده و یه شوهر مهربون، میشه احساس خوشبختی نکرد؟!
رها با رضایت لبخند زد.
- خدا رو شکر... به قول خاله کلاریس، بزنم به چوب!
پناه کنارش نشست.
- رها؟... خوشبخت یعنی چی؟
رها ب*و*سیدش.
- هوم... یعنی کسی که از زندگیش رضایت داره... یعنی آرامش داشتن...
نفس گفت: مامان جان، خوشبخت یعنی خوشحال... مثل وقتایی که بابا میاد...
رها خندید: بچه داری سخته ها!... راهی کِی میاد؟
پناه هم گفت: مامان؟... بابا کِی میاد؟
- ظهر زنگ زد، گفت تا شب می رسه.
پناه روی مبل ایستاد.
- آخ جون! بابا میاد!
با فنجانهای قهوه بیرون رفت.
- می دونی که منم اگه به راهی نگم خفه میشم! البته جزئیاتشو نمی گم! گل و شش سال و زانو زدن و...
پناه روی پای نفس نشست.
- جزئیات نقشه؟
نفس خندید.
- آره مامان...
بعد به رها توضیح داد: یه بار راهی گفت دیتیل نقشه؛ پناه هِی پرسید دیتیل یعنی چی؟ راهی گفت جزئیات نقشه...
romangram.com | @romangram_com