#همسفر_گریز_پارت_282
راهی برای ساخت یک پروژه ی شهرک سازی به شمال می رفت.
دوباره مجبور بود دائم در رفت و آمد باشد.
اینبار، غیر از نفس، پناه هم دلتنگی می کرد.
راهی وقت رفتن، چشمهای هر دو را که می دید، لبخند آرامی می زد و می گفت " پس فردا بر می گردم! اینجوری نگاه نکنید، دلم نمیاد برم!"
پناه همراهش تا کنار آسانسور می رفت. از گردنش آویزان می شد و تا در ِ آسانسور باز نمی شد، رهایش نمی کرد.
راهی خم می شد و مردانه می گفت " مواظب مامان باش تا بیام. به حرفش گوش کن... اذیتش نکنی ها؟!"
پناه، مثل راهی که وقتی نفس دستور می داد، با دست سلام ِ نظامی می داد و می گفت " چشم قربان"، دست کوچکش را کنار پیشانی می گذاشت و سرش را بالا می گرفت " چشم قربان!"
راهی برای نفس ب*و*سه ای می فرستاد و می رفت.
پناه بر می گشت و به نفس می گفت " من مواظبت می شم. نترس!"
***
پیش از آنکه نفس به رها چیزی بگوید، خودش آمد و گفت " حدس بزن کی بهم پیشنهاد ازدواج داده!"
فکر کرد " خود رها فرصتو درست کرد!"
داشت قهوه درست می کرد.
از آشپزخانه گفت: کی؟
رها، پناه را ب*غ*ل کرد و نشست.
- گفتم حدس بزن!
کمی فکر کرد.
- همکاره؟
- نه!
- دوسته؟
- هوم... میشه گفت!
- از بچه های قدیمی اکیپ کوهنوردی و تور که نیست؟!
- نه!
- من می شناسمش؟!
رها بلند شد.
- آره!
به قیافه ی سرحال رها نگاه کرد و فکر کرد " حتمن نظرش هم مثبته که انقدر سرخوشه!"
بی طاقت گفت: بگو کیه؟! نصف عمر شدم!
رها خندید.
- نصف عمر نشو! نوید!
نفس ماتش برد.
قهوه سر رفت.
رها خندان گفت: فکر کردم خودم شوکه شدم؛ تو که بیشتر تعجب کردی؟!
ناباور قهوه جوش را از روی شعله ی خاموش برداشت.
romangram.com | @romangram_com