#همسفر_گریز_پارت_280


آقای سزاوار با ل*ذ*ت می خندید و می پرسید " با کی حرف می زنی مهندس؟!"

گوشی را عقب می برد و می گفت " بابا"!

راهی هم می خندید " من که اینجام؟!"

لحظه ای فکر می کرد و می گفت " آتی!" یعنی آرتین.

حرف زدنش که شروع شد، جذاب تر شد؛ بعضی حروف را نمی توانست درست ادا کند. به جای " ک" می گفت "ت" و به جای "ر" می گفت "ل".

همه چیز برایش سوال برانگیز بود و می پرسید " این چیه؟"

نفس از آنهمه سوال خسته می شد. تا جایی که حوصله داشت، جواب می داد و بعد می گفت " از بابا باید بپرسی!"

با علاقه میان دستهای پدرجان می نشست و به شعرهایش گوش می کرد.

نفس در خانه، در حین انجام کارهایش، دائم در حال خواندن شعرهای کودکانه برایش بود.

پناه گیتارش را می آورد و مثلن آهنگ می زد تا نفس بخواند. بیش از همه " حسنی نگو بلا بگو" را دوست داشت.

وقتهایی که برای چاپ عکس می رفتند، صدای پسرها را با پناه می شنید که دست از کار کشیده بودند و در حال بازی یا جواب دادن به سوالهای تمام نشدنی اش بودند.

گاهی آرتین ب*غ*لش می کرد و به تاریکخانه می برد.

کنار می ایستادند و پناه با چشمهای جمع شده، سعی می کرد بفهمد نفس در تاریکی چکار می کند.

زیر نور لاپ قرمز، سرش را روی حوضچه خم می کرد و با دقت و اخم، به ظهور عکسها خیره می شد.

بر خلاف ِ نفس و درست شبیه راهی، عاشق اسب سواری بود.

در آ*غ*و*ش راهی، روی زین می نشست و از حرکتهای اسب به وجد می آمد.

به باغ کرج که می رفتند، در ویلا نمی ماند و بهانه گیری می کرد که کسی را راضی کند بروند سوار شایلی شود.

دو ساله شده بود که لوسینه باردار شد.

کلاریس انقدر خوشحال بود که از همان وقت، همه ی فکر و حواسش به بچه ی آرمن بود.

نفس به فاصله ی چند ماه، سه نمایشگاه برگزار کرد که دوتای آنها با موضوع مادر و کودک بودند و خیلی مورد استقبال قرار گرفتند.

پناه از صبح تا بعد از ظهر در خانه ی شکوفه بود. آرتین به محض رفتن ِ شاگردها یا برگشتن از دانشگاه، می رفت پناه را بر می داشت و با خودش می برد.





شبها، نفس و راهی از شنیدن کلمات ارمنی میان حرفهای پناه متعجب می شدند.

راهی می پرسید " یعنی چی؟!"

پناه خودش هم متوجه استفاده از زبان ارمنی نمی شد ولی وقتی نفس به ارمنی می پرسید و پناه می فهمید و جوابش را به فارسی می داد، متوجه شدند انقدر با دقت به صحبت کردن کلاریس و آرتین و آرمن و لوسینه گوش کرده و احیانن پرسیده، که ارمنی را هم می فهمد.

دختر آرمن و لوسینه، چند روز مانده به کریسمس متولد شد.

پناه با همه ی علاقه و محبت بقیه، باز از اینکه نوزادی تازه از راه رسیده، کانون توجه همه شده، با حسادت و لبهای آویزان به نفس و راهی پناه می برد و از ب*غ*لشان بیرون نمی رفت.

آرتین ترجیح داد پناه را از جمع خارج کند. برای همین، با راهی سه نفری با وجود سرما، به گردش رفتند.

آرمن با خنده می گفت " آرتین انقدر پناهو دوست داره که اگه هفت تا بچه هم دورشو بگیرن، باز براش پناه نمیشه."

کلاریس می گفت " اگر منظورت دخترته، معلومه! پناه پسره؛ انقدر هم با آرتین جوره. تا دخترت بخواد بزرگتر بشه و خودشو توی دل عموش جا کنه، طول می کشه."

آرتین، مالنا را هم دوست داشت. وقتهایی که پناه نبود یا بالا سرگرم بود، بچه را ب*غ*ل می کرد و با عشق به صورت معصومش خیره می شد ولی علاقه اش به پناه، انقدر بزرگ و عمیق بود که بعضی اوقات فکر می کرد اگر خودش هم بچه داشت، تا این حد او را دوست نداشت.

پناه از سه سالگی به مهد کودک رفت و نفس راحت تر تا ساعت دو به کارهای خانه و عکاسی می رسید.

نوید برای پناه اُرف گرفته بود و خودش به او درس می داد. شبها معمولن سر و صدای پناه و راهی، با ساز و آوازشان برقرار بود.

romangram.com | @romangram_com