#همسفر_گریز_پارت_279


نفس بی خیال در تخت غلت می زد و به صدای بازی و خنده ی راهی و پناه گوش می داد.

کتری سوت می کشید و مایکروفر زنگ می زد.

تا نفس از اتاق بیرون برود، راهی نیمرو درست کرده بود؛ نانها در تستر آماده بودند و خودش داشت با ل*ذ*ت، به پناه تخم مرغ عسلی می داد.

بعد از صبحانه، پناه طبق عادت ِ هر هفته می گفت" دَدَ..."

می دانست مثل همیشه به خانه ی یکی از مادربزرگها می روند.

هنوز یک سالش نشده بود که آبله گرفت.

یک هفته تب شدید داشت و نفس چند بار به مطب دکترش رفت.

برای اولین بار، فقط گریه می کرد و بهانه می گرفت. حتا در آ*غ*و*ش آرتین هم که برای کمک به نفس رفته بود، نمی ماند.

سرش را به سینه ی نفس تکیه می داد و ناله می کرد.

نفس بی طاقت و خسته، منتظر یک فرصت کوتاه بود تا پناه بخوابد که بتواند فقط دوش بگیرد.

شبها که از تب ناله می کرد و میان ناله ها آرام می گفت " ما...ما"، نفس به گریه می افتاد.

راهی بچه را همانطور که خواب بود ب*غ*ل می کرد تا نفس کمی استراحت کند. نفس همانجا کنارشان دراز می کشید و ساعتی می خوابید.

هر روز، مادربزرگها و آرتین سر می زدند ولی پناه با چشمهای تب دار و بی حال، نگاهشان می کرد و حاضر نبود از آ*غ*و*ش ِ نفس بیرون برود.

بعد از یک هفته که رو به بهبود رفت، دوباره مثل قبل آرام شد و نفس توانست دوباره به زندگی عادی برسد.

برای عکاسی از پروژه های شرکت، پناه را به خانه ی شکوفه می برد. پناه با دقت، به ارمنی حرف زدن ِ کلاریس و پسرها گوش می کرد.

آرتین، سریع به خانه بر می گشت تا کنار عشق کوچکش باشد. برایش ویولن سل می زد و پناه، بی حرکت نگاه می کرد. همانطور که به ویولن زدن پدرش خیره می شد.

از سال نو میلادی، که آرمن با لباس و ریش بابانوئل پناه را ترساند و بعد ذوق کرد، پناه عاشق درخت کریسمس شده بود و تا درخت روشن را می دید، دهانش را باد می کرد و با هیجان می گفت " بابا..."





کلاریس هم تا نوروز، درخت و تزئیناتش را به خاطر پناه دست نزده بود.

عصر که نفس بر می گشت تا پناه را ببرد، آرتین از رفتنش افسرده می شد.

پناه با گریه ب*غ*ل نفس می رفت و نفس که انگار مدتها ازاو دور مانده، دائم می ب*و*سیدش و با حیله ی " دَدَ" و" ماشین سواری" و " بابا" می بردش و در صندلی مخصوصش در عقب ماشین می نشاند.

انگار همه ی عشق سرپوش گذاشته ی آرتین و نفس، حالا به پناه بود.

اولین سالگرد تولد پناه را پدرجان گرفت.

پناه در اولین روز سال و میان همهمه ی اطرافیان، بدون کمک گرفتن، راه می رفت. زمین می خورد؛ می خندید و همراه دایی ها که می زدند و می خواندند، جیغ می کشید.

هدیه ی نوید، بیش از هر چیز پناه را هیجان زده کرده بود. یک گیتار اسباب بازی که با بند، از گردنش آویزان می شد.

با گیتارش، وسط سالن می ایستاد. سرش را تکان می داد و اصواتی را بلند فریاد می زد. وقتی همه تشویقش می کردند و دست می زدند، با صورتی شاد و گونه هایی سرخ از فعالیت و موهای نرمش که بلند شده بود و روی پیشانی اش را می پوشاند، خودش هم دست می زد و می خندید. پدرجان سرخوش می گفت " این شازده نابغه س... یادتون باشه من کِی گفتم!"

از راهی که صبحها کنار در برای نفس و پناه با دست ب*و*سه می فرستاد، یاد گرفته بود و به همه با دست کوچکش ب*و*سه می داد.

سعی می کرد همه ی حرکات راهی را تقلید کند. از لم دادن تا ب*و*سیدن نفس و بیدار کردنش، صبحهای جمعه و حتا ساز زدن که کم کم گیتارش را گوشه ای می انداخت و سراغ ویولن راهی می رفت. گریه می کرد و می خواست ساز را بردارد.

نفس لبش را میگزید و می گفت " اون مال باباس... باید صبر کنی شب که بابا اومد بهت بده. باشه عزیزم؟!"

چند بار، با راهی، سیمهای ویولن را پاره کرده بود ولی راهی بدون توجه، ساز را به دست پناه داده بود " بفرمایید! خوب شد آقای محترم؟ حالا تا خود صبح بزن!"

پناه گیج، به سیمهای پاره نگاه کرده بود و آواهای مخصوصش را گفته بود که فقط نفس می فهمید یعنی چه!

به همه ی حرفها و کارها دقت می کرد.

وقتی کلاریس و شکوفه تند تند بافتنی می بافتند؛ وقتی نفس غذا درست می کرد؛ وقتی آرتین نت می نوشت؛ وقتی راهی طرحی به سرش می زد و اسکیس هایش را می کشید؛ وقتی با کامپیوتر کار می کرد... و عاشق رفتن به شرکت بود، بخصوص با رها که روی صندلی می نشاندش و مداد و کاغذ سفید بزرگ را روی میز نقشه کشی برایش می گذاشت، یا روی صندلی گردان راهی یا آقای سزاوار لم می داد و موبایل یکی شان را دست می گرفت و جدی و نا مفهوم حرف می زد.

romangram.com | @romangram_com