#همسفر_گریز_پارت_278


- اگه می خوای تو هم مهم بشی، به پیشنهادم فکر کن!

رها در را باز کرد و ادایی درآورد.

- صد سال!

و رفت.

نفس فکر کرد " بالاخره خوشش میاد یا نه؟!"

***

پناه، آرام و بی آزار بود.

از همان ابتدا، به همه ی صداها و حرفها خوب گوش می کرد و می خندید.

موهای سرش کم کم پرپشت و خرمایی می شد و صورتش درست شبیه راهی.

هر جا می رفتند، در مرکز توجه بود؛ خانه ی آقای سزاوار، خانه ی شکوفه و کلاریس، رستوران، شرکت، مطب دکتر... مخصوصن اگر راهی هم همراهشان بود و شباهت زیادش به پدرش، به خصوص وقتی می خندید، بیشتر نمایان می شد.

پدرجان، پناه را روی پا می نشاند و با او صحبت می کرد؛ با محبت و جدی؛ درست مثل یک مرد.

مادربزرگها و کلاریس، دست به دست به هم می دادندش و به زبان پناه، همدیگر را صدا می زدند.

" مامان شکوفه"، " مامان خاتون" و کلاریس هم خودش می گفت " مامان کلاریس!"

وقتهایی که نفس با پناه به خانه ی شکوفه سر می زد و سر و صدای ساز پسرها می آمد، اول پایین می رفت.

آرمن و نوید با ذوق، پناه را از ب*غ*ل ِ هم می گرفتند.

بچه، از شلوغی ِ پسرها بغض می کرد و بالاخره دایی آرتین نجاتش می داد که همچنان می گفت " شازده کوچولو".

آرام و مهربان با بچه صحبت می کرد و پسرها که دوباره شروع می کردند به نواختن، می خندید و دست می زد.

آرتین، پناه را که می دید، همه چیز را فراموش می کرد.

سبک و بی خیال، با پناه به حیاط می رفت یا از نفس خواهش می کرد او را به پارک نزدیک خانه ببرد.

پناه با هیچکس غریبی نمی کرد ولی صمیمیتش با آرتین را همه می دانستند.

زود دندانهایش نیش زدند و راه افتاد.

چهار دست و پا همه جا می رفت و نفس دائم باید مراقبش بود.

عصرها که راهی بر می گشت، یک ساعتی با هم بازی می کردند؛ بعد غذایش را می دادند.

در صندلی مخصوصش می نشست و با عشق، به تکه اي سیب زمینی سرخ شده دندان می زد. نفس تقریبن هر شب، از حرکاتش عکس می گرفت و همه را آلبوم می کرد.

بعد از شام، خودش به بچه شیر می داد تا بخوابد.

عادت داشت وقتی شیر می خورد، با انگشتهای پایش بازی کند.

راهی عاشق این حرکتش بود.

وقتی کنارشان می نشست، پناه با شیطنت سینه ی نفس را رها می کرد و دوباره می خواست با پدرش بازی کند.

نفس جدی میشد و به هر دو تشر می زد.

بچه که می خوابید، نوبت ِ آرام گرفتن نفس، کنار راهی بود.

راهی دستش را روی پایش می زد که " بیا سرتو بذار اینجا"

نفس کنارش لم می داد؛ یا تلویزیون تماشا می کردند، یا راهی می پرسید" چه خبر؟ پناه امروز شیطونی نکرد؟"

و نفس، مفصل از آن روز می گفت.

جمعه ها بهترین روز هفته بود.

romangram.com | @romangram_com