#همسفر_گریز_پارت_277


نفس هم لبخند زد.

- اونوقت کی به بچه می رسید و شیر می داد؟!

رها دستهایش را پشت سر قلاب کرد.

- به اون فکر نمی کردم! بقیه هستن.

نفس خندید.

- پس خوب شد جای من نیستی! هر چند، وقتی خودت بچه دار بشی، فکر و احساست با الان فرق می کنه.

رها نگاهش کرد.

- تو الان، توی بیست و چهار ساعت، فکر و احساست فرق کرده؟!

چانه اش را بالا برد.

- نمی دونم!... ولی بهتر از قبلم.

رها لبخند آرامی زد.

- آدم شما رو که می بینه، ه*و*س ازدواج می کنه!

نفس خم شد و انگشتهای مشت شده و کوچک بچه را ب*و*سید.

- فکر خوبیه! بعدشم یه فرشته ی کوچولو مثل پسر من بیار، ببین چه عشقی داره ب*و*سیدن دستهای کوچیکش.

رها کنار تخت نشست.

- دارم از حسودی می ترکم! مگه نمیشه عمه بود و از یه فرشته ی کوچولو ل*ذ*ت برد؟!

دوباره به قیافه ی رها خندید.

- چرا... خودت میگی ه*و*س کردم ازدواج کنم!

رها آرام تر گفت: می دونی من از چه تیپ مردایی خوشم میاد؟!... یکی مثل آرتین... به نظر شوهر خوبی میاد... از صبح هم همچین عاشقانه زل می زنه به پناه که مطمئن شدم پدر ِ مهربونی هم میشه!

نفس، آه کشید و لبخند زد.

- حالا می خوای بری زن آرتین بشی؟!

رها مشتش را زیر چانه زد.

- نه... حالا اگه مسلمون بود،... باز می شد فکرشو کرد. ولی کلن گفتم از اینطور مردا خوشم میاد.

نفس دراز کشید.

- نوید چطوره؟

ابروهای رها بالا رفت.

- نوید؟! دقیقن نقطه ی مقابل آرتین!

سر تکان داد که "آره".

رها گفت: تازه! نوید از من خوشش نمیاد!

بی صدا خندید.

- برای ه*و*س ازدواج و بچه دار شدن ِ موقت تو که خوبه!... وای! چه بوی کبابی میاد!... انگار این گرسنگی ِ دائمی ِ من دیگه نمی خواد خوب بشه.

رها ایستاد.

- اون موقع دو نفر بودی، حالا هم داری شیر می دی خواهر!... من ِ بدبخت ِ تنها که هیچ بهونه ای ندارم هم دلم ضعف کرد! طبق معمول هم اولین سیخ مال شماس دیگه!

نفس، دستش را روی سینه ی بچه گذاشت.

romangram.com | @romangram_com