#همسفر_گریز_پارت_276


با لبخند گفت: تخت دوران تجردم جایی برای تو نداره.

راهی هم لبخند زد.

- اتاق دروان تجردت که برام جا داره؟!

آرام خندید.

- انگار خیلی دوست داری تا صبح چند بار بیدار بشی یا اصلن نتونی بخوابی!... من و مامان که دیشب نتونستیم بخوابیم. از بس این شازده یا گریه کرد یا شیر خواست یا خرابکاری کرد... خیلی بیقرار بود... از صبح، دوباره ساکت و مظلوم شده و خوابیده.

راهی خم شد و بچه را ب*و*سید.

- حق داره! از یه جای گرم و نرم و امن، یکدفعه وارد یه دنیای بزرگ و بی درو پیکر شده... ترسیده بوده پسرم... اما قول می ده از امشب دیگه مامانشو اذیت نکنه!

پتو را روی هر دو کشید.

- بخواب عزیزم.

نفس آسوده لبخند زد.

- می دونی بیشتر از هر چیز، چی کِیف داره؟!

جابه جا شد.

- اینکه هر طور دوست دارم بخوابم!... بابا و پدرجان که اومدن، بیدارم کن.

راهی خم شد و پشت هم ب*و*سیدش.

- چشم!

***

از صدای گریه ی پناه بیدار شد.

کنارش نبود.

سریع نشست؛ زیر دلش تیر کشید.

صدا از بیرون می آمد. پتو را کنار زد؛ دستش را روی شکمش گذاشت و بلند شد.

در را که باز کرد، بچه را ب*غ*ل خاتون دید و بقیه را که لبخند می زدند.

به پدرجان و آقای سزاوار سلام کرد.

کلاریس گفت: باز که از تخت پایین اومدی عزیزجان؟!

آرام گفت: من خوبم... بچه چشه؟

آرمن همانطور که می خندید، گفت: نه! خیالمون راحت شد! ماشالا عجب صدایی داره! سنتی خون میشه!

نوید گفت: اپرا خون!

خاتون آرام به پشت بچه می زد.

- هیچی مامان... انگار گرسنه شه... زخم نافش هم اذیتش می کنه...

شکوفه گفت: پا شین کبابتونو درست کنین.

نفس بچه را گرفت و به راهی گفت: چرا بیدارم نکردی؟

پدرجان گفت: من گفتم بذاره بخوابی. شازده پسرو آورد سر همه رو گرم کرد.

رها همراهش به اتاق رفت.

عوض کردن پوشک و شیر خوردنش را تماشا کرد.

روی زمین لم داد و با لبخند گفت: من جای تو بودم، نه ماه می خوابیدم!

romangram.com | @romangram_com