#همسفر_گریز_پارت_275
انگار برگشته بود به زمانی که با ل*ذ*ت، به نفس ِ یازده ساله نگاه می کرد و از اینکه به همه بگوید عاشق این دخترک ِ ساکت است، خجالت نمی کشید. سکون و آرامشی به وجودش سرازیر شده بود شبیه ِ وقتی نفس بچه بود و از بچه بودنش دلخور نمیشد، می دانست و مطمئن بود عشقی عجیب و خالصانه است. عشقی که خودش هم درکش نمی کرد و خنده اش می گرفت.
این بچه ی یک روزه، همان احساسی را در قلبش بیدار کرده بود که وقتی نفس ِ ده ساله را دیده بود.
نفس نشست و به سر بچه دست کشید.
انگشتش را میان مشت پناه گذاشت. پناه محکم انگشتش را فشرد.
آرتین خیره به صورت بچه، آرام گفت: فکر کنم مادر شدن، بهترین خاطره ی این روزاست که دیگه به چیزای ناراحت کننده ی گذشته فکر نکنی.
نگاهش کرد.
- بابام؟
آرتین هم نگاهش کرد.
- همه ی چیزای ناراحت کننده ی گذشته...
نفس لبخند زد.
- آره... یه حس غریب دارم! انگار از نو متولد شدم.
نفس بلندی کشید و با لبخندی پررنگ تر گفت: نگفتی بچه م خوشگله یا نه؟ البته غیر از کچل بودنش!
آرتین هم لبخند زد.
- قشنگترین و ل*ذ*ت بخش ترین و خوشبوترین موجودیه که تا حالا دیدم... حتا دلم نمی خواد ازش چشم بردارم!
و حس کرد این حالش را هم کسی نمی تواند بفهمد؛ مثل ِ حالی که وقتی با نگاهش، بزرگ شدن ِ نفس را روز به روز دیده بود و خودش هم نفهمیده بود کِی دوست داشتنش شده عشق و عشقش شده خواستن.
راهی لیوان شیر را به نفس داد و سرش را ب*غ*ل کرد.
- بخور نفسم... دیدی چقدر چشماش مثل خودته؟!
نفس متعجب گفت: من؟! جدی؟!
آرتین با لبخند تایید کرد.
لوسینه آمد کنارشان.
- میشه منم ب*غ*لش کنم؟!
آرتین با احتیاط بچه را به لوسینه داد.
لوسینه چرخید.
- خاله کلاریس؟ بهم میاد؟!
کلاریس کنار در آشپزخانه ایستاد و به ارمنی گفت: آره... خیلی بهت میاد مامان بشی.
آرمن ادایی درآورد.
- اصلن هم بهت نمیاد!
لوسینه لبخند زد.
- من انقدر صبر مي کنم تا علم پیشرفت کنه و بچه مون توی شکم ِ تو باشه؛ بعد مامان می شم!
نفس شیر را خورد و به اتاقش رفت و دراز کشید.
راهی با بچه آمد.
کنار تخت نشست و با یک دست، گونه ی نفس را نوازش کرد.
کرکهای کم پشت ِ سر بچه را ب*و*سید و گفت: نفس... من خیلی خوشبختم!
بچه را کنارش خواباند.
romangram.com | @romangram_com