#همسفر_گریز_پارت_274


خاتون و رها هم آمده بودند.

نفس به بچه شیر داد و رفت دوش گرفت.

به نشیمن که برگشت، آرمن و آرتین هم بودند.

هر دو سلام کردند و تبریک گفتند.

پناه، روی مبل، در پتوی آبی رنگش خواب بود.

آرمن و نوید مثل همیشه شوخی می کردند و سر به سر راهی می گذاشتند.

از روز قبل، احساس آرامش عجیبی می کرد.

انگار همه ی نگرانی ها و التهاب ِ خیال ِ آرتین، همراه بچه از وجودش خارج شده بود و در ازای آن، عشقی بزرگ نسبت به پناه جایگزینش شده بود.

انگار حس پنهان ِ آرتین را دیگر نمی دید. یا شاید در نگاه آرتین هم آرامشی تازه موج می زد.

رها یک لیوان شیر گرم برایش آورد.

کلاریس گفت: بخور عزیز جان؛ زرده ی تخم مرغ و عسل زده توش. برات خوبه.

صورتش جمع شد و به رها که می خندید، گفت: زرده ی تخم مرغ برای چی زدی توش؟!

راهی لیوان را گرفت و نفس را ب*غ*ل کرد.

- بخور قربون تو برم. باید قوی بشی. خبر نداری آرمن و نوید چیکار کردن!

آرمن گفت: دل و جگر دوست داره! زرده هم توش نزدیم!

خاتون از آشپزخانه گفت: بخور جون بگیری عزیزم... می خوای به بچه هم شیر بدی.

لوسینه لبخند زد.

- راحت شدی نفس! می بینمت احساس سبکی می کنم!

نوید گفت: دیگه پنگوئن نیستی!

صدايی شبیه بچه گربه از پناه بلند شد.

آرتین کنارش نشست و با ل*ذ*ت نگاهش کرد.

نفس کمی از شیر چشید و آرام به راهی گفت: بقیه شو تو بخور! خواهش می کنم! من بدون تخم مرغ می خورم.

راهی با ملامت لبخند زد.

- الان برات بدون تخم مرغ درست می کنم.

نفس بالای سر بچه ایستاد.

آرتین با پشت ِ انگشت، دست بچه را نوازش می کرد.

گفت: ب*غ*لش کردی؟

آرتین سر تکان داد که " نه"

نفس بچه را با پتو بلند کرد.

گونه اش را ب*و*سید و میان دستهای آرتین گذاشت.

آرتین با ظرافت پناه را گرفت.

خم شد و عمیق، بو کشید. نفهمید این بوی شیرین، م*س*تش کرد یا گرمای تن ِ کوچکی که لای پتو آرام حرکت کرد.

- چه بوی شیرینی داره!

باز خم شد روی تن ِ بچه و دوباره و دوباره نفس کشید.

romangram.com | @romangram_com