#همسفر_گریز_پارت_273
همه با عشق، بچه را به دست همدیگر می دادند و بعد به نفس نگاه می کردند یا او را می ب*و*سیدند.
بچه خواب بود. فقط چند دقیقه ی اول بعد از تولد، حسابی گریه کرده بود.
درباره ی قیافه اش بحث کردند که شبیه چه کسی است.
هر کس نظری می داد ولی همه در اینکه موها و ابروهای کمرنگش شبیه رهاست، متفق القول بودند.
رها اول با لبهای آویزان گفت " کچل بودنش مثل منه؟!"
ولی بعد با غرور دائم یادآوری کرد " مثل عمه ش بور شده!"
یک ساعت بعد، همه غیر از مادربزرگها و راهی رفتند.
راهی با عشق، شیر خوردن پسرش را نگاه کرد و با زور به نفس کمپوت داد.
خاتون و شکوفه با خنده بحث می کردند.
" من امشب می مونم."
" نه... تو برو. من می مونم."
" زرنگی؟! فردا هم که می خوان بیان پیشت!"
" خب تو هم میای دیگه!"
راهی خندید.
- اصلن خودم می مونم! هر دو برید!
خاتون اخم مهربانی کرد.
- تو دیگه هیچی نگو! اصلن نمی ذارن تو بمونی.
تا غروب، هر سه ماندند.
مادربزرگها بیشتر سرگرم بچه بودند که بالاخره به گریه افتاده بود و راهی دست ِ نفس را رها نمی کرد.
یاد دردی که نفس کشیده بود می افتاد و بدون توجه به مادرها، خم میشد و نفس را می ب*و*سید.
بعد از ظهر که نفس خوابش برده بود، شکوفه، کبودی ِ دست راهی را نشان داد و گفت: ببین چیکارت کرده!
راهی لبخند زد.
- در مقابل دردی که نفس کشید، این هیچی نیست. گفتم تا می تونی فشار بده. دردم نمیاد.
خاتون گفت: تازه دیدی مادر شدن الکی نیست!
راهی متعجب گفت: تازه همه می گفتن چه زایمان خوب و راحتی!... پس سختش چیه؟!
خاتون خندید.
- حالا که دیدی، بیشتر قدرشو بدون.
راهی هر دو را ب*غ*ل کرد.
- قدرتونو! شما هم برای ما انقدر سختی کشیدید.
نفس که بیدار شد، دوباره به بچه شیر داد.
راهی رفت برای نفس و شکوفه که می ماند، غذا گرفت و با خاتون رفتند.
نفس با اشتها غذایش را خورد و انقدر به نگاه ِ عاشقانه ی شکوفه به پناه، خیره ماند تا دوباره خوابش برد.
***
راهی، صبح با وسایل مورد نیاز بچه به بیمارستان رفت و بعد از ترخیص، نفس و شکوفه و پناه را به خانه برد.
romangram.com | @romangram_com