#همسفر_گریز_پارت_272
- حالا شیرینی ِ سال نو خوردن داره! پدرجان! اینم عیدی شما!
پدرجان می خندید.
- چی گفت؟ حالشون خوبه؟
آقای سزاوار گفت: نوید گفت راهی پیششون بوده. خودش اومده خبر داده یه پسر کچل!
بلند خندید.
- میگه همین که به دنیا اومد، صدای جیغش همه ی بخشو پر کرد!
آرتین آسوده لبخند زد و شیرینی ِتعارفی ِ رها را برداشت.
حال ِ نفس خوب بود و پسرش هم سالم به دنیا آمده بود. سعی کرد فقط به این فکر کند که نفس راحت شده، نه هیچ چیز دیگر.
آرمن خندان گفت: رو سفیدمون کرد! اگه آروم بود، نا امید می شدیم از ژن ِ صداش!...پدرجان! تبریک میگم... طاقت میارین منتظر بمونین یا همین الان ببرمتون شازده رو ببینین؟!
پدرجان زود گفت: بریم!... انگار بچه ی خودم دنیا اومده!
همه خندیدند.
کلاریس گفت: منم طاقت ندارم!
آقای سزاوار گفت: همه می ریم! انگار همه بی طاقتن و صداشون در نمیاد!
آرتین گفت: شما برین... ما بعدن میایم... الان زیاد دور نفسو شلوغ نمی کنیم. من و آرمن و لوسینه بعد میایم بیمارستان.
آرمن با اینکه دلش می خواست زودتر بچه را ببیند، گفت: آرتین راست میگه... شما الان برین. ما بعد برای دیدن نفس و شازده میایم...
کلاریس بلند شد.
- خدا رو شکر که منو به بعد حواله نکردید! منم مثل پدرجان انگار بچه ی خودم دنیا اومده.
***
بی حال ولی راحت، سرش را به بالش تکیه داده بود و به حرفهایی که همه با هم و با بچه می زدند، گوش می کرد.
راهی دستش را فشرد و لبخند زد.
آقای سزاوار گفت: هنوز سر تصمیمتون هستین؟ همون پناه؟
سر تکان داد.
- بله... پناه.
آقای سزاوار، بچه را از داخل ِ تخت کوچک بلند کرد و با لبخند گفت: پناه خان ِ سزاوار!... پدرجان! خدمت شما!
پدرجان با احتیاط بچه را ب*غ*ل کرد و عاشقانه به صورت خوابیده اش نگاه کرد.
- ایشالا طالعش بلند و روزیش فراوون باشه... باید ممنون ِ نفس خانوم باشیم که همچین تحفه ای، اولین روز سال برامون آورده... منو به آرزوم رسوندی دخترجان... دیگه آرزویی ندارم.
راهی موهای نفس را ب*و*سید.
- هنوز مونده پدرجان که مثل ماها بدوئه بیاد کنارتون بشینه و براش حافظ و شاهنامه بخونین...
نفس هنوز باور نمی کرد شکمش کوچک شده.
نفس عمیق می کشید و به تعریفها از بچه می خندید.
romangram.com | @romangram_com