#همسفر_گریز_پارت_271
***
سکوت ِ راهرو و انتظارشان را صدای گریه ی نوزاد شکست.
هر سه با لبخند به هم نگاه کردند.
نوید گفت: صدای خواه*ر*زاده ی منه؟!
خاتون گفت: از وقتی ما اومدیم، غیر از نفس کسی رو نبردن داخل... حتمن خودشه! پروردگارا شکر!
چند دقیقه بعد، راهی بیرون آمد.
چشمهایش خیس بود و لبهایش می خندید.
هر سه را با هم ب*غ*ل کرد.
- صداشو شنیدین؟! یه بچه ی خوشگل و کچله!
خاتون با شادی گفت: مبارکه. ایشالا خوش قدم باشه... نفس چطوره؟
راهی سر تکان داد.
- خوب و خسته... کاراش تموم بشه صداتون می کنم.
ساک را از نوید گرفت و باز کرد.
دوربین دیجیتال نفس را درآورد.
نوید خندان گفت: بابا خارجی! نمی دونستم دکتر هم هستی!
شکوفه چشمهایش را خشک کرد.
- نوبت تو هم میشه ایشالا!... زایمانش سخت نبود؟
راهی خندید.
- نمی دونم شما به چی می گین سخت! اینی که من دیدم، وحشتناک بود!... من برم پیششون.
رفت و هر سه را با صورتهای خندان تنها گذاشت.
نوید سریع شماره گرفت.
آقای سزاوار با اولین زنگ، گوشی را برداشت.
همه ساکت شدند.
آقای سزاوار خندید.
- مبارکه... حالشون چطوره؟
...
- خب به سلامتی... دستت درد نکنه... راهی پیشته؟
...
- باریکلا!
...
- باشه، ممنون از خبرت. به مادربزرگا سلام برسون و تبریک بگو... قربانت.
گوشی را گذاشت و سرحال گفت: خدا رو شکر به دنیا اومد.
کلاریس به ارمنی گفت: خدا رو شکر.
آقای سزاوار ظرف شیرینی را به رها داد.
romangram.com | @romangram_com